“مرغابی وحشی”

در باره ی نمایشنامه ی

“مرغابی وحشی”

نوشته ی

هنریک ایبسن

 

میرمجید عمرانی

ایبسن پس از به پایان بردن نمایشنامه ی “دشمن مردم”، نتوانست با اندیشه های بنیادی ای که او را به نوشتن آن برانگیخته بود بدرود گوید و آرام گیرد. نمایشنامه دست به دست می شد و به روی صحنه می رفت، اما اندیشه های آن دست از سر او بر نمی داشت. او دکتر استوکمان ساده دلِ دوست داشتنی را آفریده بود که بر سر دوراهی آرمان و راستی یا خوداندیشی و دروغ، دست و بالش هیچ نمی لرزید، گر چه به زودی دید که راستگویی، او را در برابر زر و زور و خویش و ناخویش می نهاد و همه چیز و همه کس را از او می گرفت و پاک بر خاک سیاه اش می نشاند. دکتر همه چیزش را به کف گرفت و در یک رویارویی شگفت انگیز، یک تنه تهمتن وار در برابر یک جهان آدم، از آن میان برخی از رگ و ریشه ی خویش، ایستاد. آن هم نه برای سود  خویش، که برای تندرستی و خوبی و خوشی اکثریت همان ها که در برابرش ایستادند و بهترین شلوارش را دریدند و شیشه های خانه اش را هم با سنگ شکستند. دکتر که همه ی زندگی اش را روی آب و خاک اش گذاشته بود، تنها به پاس راستگویی و نیک اندیشی، از سوی همان مردمی هم که دل برایشان می سوزاند “دشمن” خوانده شد، اما او زیرِ بارِ این نفرین نرفت و تن به پشت کردن به حقیقت نداد و در پایان هم از تنهایی اش رو ترش نکرد و به این “کشف” نایل شد که نیرومندترین آدم دنیا کسی است که از همه تنهاترست. شور و پاک دلی و راست اندیشی دکتر استوکمان، ما را به یاد این سخن حافظ می اندازد:

                        ما در درون سینه هوایی نهفته ایم      

                        بر باد اگر رود سرِ ما زان هوا رود

ایبسن که در “دشمن مردم” بارها شوریده وار از گلوی دکتر استوکمانِ آرمان گرا و حقیقت دوست خود فریادِ راستی برداشته بود، اینک دودل شده بود و از خود می پرسید تا کجا آبشخور آن اندیشه ها و آرمانخواهی ها چشمه های راستین زندگی بود و تا کجا جوشش و فوران شوری زودگذر؟ آیا تب تندی بود که زود به عرق می نشست؟ آتش تیزی که دمی دیگر خاموش می شد؟ اینک او دیگر نمی توانست همان پاسخ های چندی پیش را به خود بدهد. نگاهش به همه چیز زیر و رو می شد. دچار کشاکشی درونی بود و گاه می رفت و گاه بُرده می شد تا سرانجام چشم انداز دیگری پیش رویش گشوده شد. او به گفته ی خودش همه ی زمستا ن را رفت و رفت و به دیوانگی های تازه فکر کرد تا آن که در 12 ژوئن 1883 در نامه ای به  گه اورگ براندس[1]  نوشت:

“اما من بر این ام که یک رزمنده ی پیشگام اندیشه ای هرگز نمی تواند اکثریتی گردِ خود جمع کند. شاید ده سال دیگر اکثریت در همان نقطه ای ایستاده است که دکتر استوکمان در زمان جلسه عمومی ایستاده بود. اما در این ده سال دکتر هم همان جا نایستاده است. او هم چنان دست کم ده سال از اکثریت پیشرونده جلوتر است. اکثریت، توده و انبوهه هیچ وقت به او نمی رسد. او هرگز نمی تواند اکثریت را گرد خود جمع کند. تا آن جا که به خود من بر می گردد، من به هر حال چنین پیشرفت بی وقفه ای را می بینم. آن جا که من در زمانِ نوشتن این و آن کتاب بودم، اینک یک توده ی کمابیش فشرده ایستاده است. اما خود من دیگر آن جا نیستم. جای دیگری ام، جایی ـ امیدوارم ـ خیلی جلوتر.

حالا می روم و با پیرنگ (طرح) یک کار نمایشی تازه در چهار پرده کلنجار می روم.”

این نمایشنامه ی تازه که سرانجام پنج پرده ای شد، نمایشنامه ی “مرغابی وحشی” بود.

اما اینک همان ایبسنِ آفریننده ی دکتر استوکمانِ دلنشین و نیکدل، که آرمان گرایی اش همه ی پاکان و راستان را به سوی خود می کشاند، آرمان گرای دیگری می آفریند به نام گره گرش، توانگرزاده ی از پدر بددیده ی از همه چیز دست شسته که نه زن و بچه دارد، نه چشم به زندگی و نه در واقع چیزی از زندگی، و تنها این برایش مانده است که بگردد و خواسته های آرمانی به گوش آدم های درمانده و نیازمند نان شب بخواند، بی آن که آن اندازه از زندگی بداند که شکم گرسنه ایمان ندارد. ایبسن که در “دشمن مردم” سنگ خود را از زر و زور و ناراستی واکنده بود، اینک پس از زیر و رو کردن همه چیز، بر آن شده است که سنگ خود را از آرمان خواهی های پا در هوا هم وا کند. آرمانخواه تازه ی ایبسن با نیک ترین پندار و پاک ناخواسته، تنها با راست گویی و “حقیقت” جویی اش راه شوربختی را هموار می کند. ایبسن دیروزی که همه چیزش را در چهره ی دکتر استوکمانش بر سر راستی و آرمان می گذاشت، اینک رو در روی گره گرش آرمان خواهِ حقیقت جوی نچسبِ خشکِ بیگانه از تپش و جوشش زندگی، از زبان دکتر رل لینگِ واقع بینِ رک گو براستی یکی از دُرهای زندگی خویش را می اَفشاند:                                      

دروغ زندگی رو كه از یه آدم عادی بگیرن، خوشبختی رَم باهاش ازش می گیرن”.

کار ایبسن در این زمان کوتاه به آن جا رسیده است که از زبان دکتر رل لینگ به گره گرش پرخاش می کند که چرا به جای واژه ی بیگانه ی “ایده آل” (آرمان)، واژه ی خودی (نروژی) “دروغ” را به کار نمی برد. آرمان خواهِ از خودی ها رانده ی ما، از دیگران هم می ماند. پا در هوا. سرگشته و اندیشناک که به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده ی خود را. و اما این است آن چه ایبسن به او می گوید: ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!

رسیدن از آرمان و آوازه گری حقیقت و راستی و پایمردی و دگرخواهی به یکسان دیدن آرمان و دروغ، در زندگی کم پیش نیامده و نمی آید. کم نیستند کسانی که این دامنه ی پرگستره را در دوره ای از زندگی زیر پا می گذارند. معمولا از جوانی تا آستان پیری. و معمولا به یک سان: “آن نیست، پس این است. گمان می کردم آفتاب خیزان است، اما انگار آفتاب شَوان است. چیز دیگری هم که نمی تواند باشد”. اما این که اندیشمندی در زمانی این همه کوتاه، آن هم در میان سالی، از دکتر استوکمان دلنشین و پرشور و شورانگیز به گره گرشِ بی دست و پایِ سردِ نچسبِ خشکِ گوشه گیر برسد و چهره ی ناشناس اما بگمان مهربان استوکمان را، در آیینه ی پندار، دیگر چون گره گرش زشت ببیند، از شگفتی هاست. همچو چیزی برای دو گونه آدم پیش می آید: دمدمی ها و آنانی که یک بند می اندیشند. ایبسن از دومی ها بود. او، هر چند تپل بود و نه چندان سبک پا، اما در کرانِ اندیشه، سبک بود و تیزپو و راه های دراز را در زمان های کوتاه می رفت.

با این همه ایبسن، در واقع، نه آن بود و نه این. نه دکتر استوکمان و نه گره گرش. نه سینه چاک آرمان های آسمانی و نه دلباخته ی دروغ زندگی. و حرف دلش، نه گفته های دکتر استوکمان بود و نه پرت و پلاگویی های بلندپروازانه ی گره گرش و نه آن چه گرگ باران دیده ی رک گو و به ظاهرـ تنها به ظاهرـ پوست کلفت، اما در همان حال از همه جا رانده و مانده ای چون دکتر رل لینگ. او می دید، می اندیشید، در می یافت و یافته هایش را پیش روی همه می گذاشت. از سر دوستی. از سر یاری. گويی می خواست بگوید: “دوستان، فراخنای زندگی این همه گسترده است. دامنه ی خوبی و نیک خواهی هم. آدم بودن، زندگی در پیچ و خم همه ی این پیچیدگی هاست. من گفتم. دیگر خود دانید!”

همه ی گیرایی و مانایی ایبسن در آدم بودن اوست. از ماست، با ماست، زندگی می کند، حرفِ دل نازک و دیگردوست و بی باکش را، هرچند با رویی نه چندان گشاده و لب هایی نه به لبخند گشوده، اما بدون هیچ بیمی می زند و از توفانی که راستگویی اش به پا می کند، به خود نمی لرزد که جای خود، از روی دلسوزی گامی در دلاوری پیش تر می گذارد و پرده درانی های بیش تری می کند: “شرم کنید آخر! من اینها را از خودم در نیاورده ام. من تنها یک عکاس هوشمند بوده ام، وگرنه، هر کس که نداند، خودتان که می دانید!”

“مرغابی وحشی” نمایشنامه ایست روان شناسانه که در آن ایبسن باز به جایگاه و نقش حقیقت در زندگی می پردازد. گره گرش ورله می کوشد با رو کردن دروغ ها و رازهایی که پیله وار دوستش یالمار و خانواده او را در بر گرفته آنها را به “حقیقت” برساند. اما “حقیقت” به مرگ دختر خانواده می انجامد. نمایشنامه بسیاری از همان تلخی نمایشنامه ی “دشمن مردم” را در خود دارد، اما این بار ایبسن به این می اندیشد که آگاهی از حقیقت برای بیشتری ها، سودی ندارد و آنها را در هم می شکند. اینک او حقیقت جویی را مهم ترین چیز در این جهان نمی داند و گمان می کند که شاید بسانِ حقیقت جویی گره گرش در نمایشنامه، تنها دوستی خاله خرسه از آب در آید. او دیگر بر گفتن حقیقت به آدم های عادی و گرفتن “دروغ زندگی” از آنها پافشاری نمی کند، چرا که از آن بیم دارد که با این کار “خوشبختی” را از آنها بگیرد. “مرغابی وحشی” را می توان ریشخندی از سوی ایبسن به اندیشه هایی دانست که پیش تر به آنها باور داشت.

باید گفت کار ترجمه این اثر چندان ساده نبوده است، چرا که زبانِ ایبسن در “مرغابی وحشی” بسیار پیچیده است. او برای روشن سازیِ سرشت و منش شخصیت هایش به هر یک زبان ویژه ی خود را می دهد. ایبسن نیک آگاه است که شیوه ی سخن گفتن آدم ها نه تنها بسته است به پیشینه ی شخصی، جایگاه اجتماعی، درجه ی بهره مندی از آموزش و دیگر عوامل زندگی، بلکه نیز به موقعیت های متغیری که خود را در آن می یابند. آنها گفتارشان را بر پایه ی چشمداشت پیرامون شان و تاثیری که می خواهند بر دیگران بگذارند تنظیم می کنند. ایبسن در رابطه با اجرای نمایشنامه ی “ارواح”، در نامه ای می نویسد:

“زبان باید به گوش طبیعی بیاید و شیوه ی بیان هر یک از افراد نمایشنامه باید منش نما (کاراکتریستیک) باشد. این آدم آخر حرفش را مثل آن یکی نمی زند.”

برای همین هم، در آن نمایشنامه، انگستراند و رگینه در گفت و گو با کشیش ماندرش جوری حرف می زنند و با هم، جوری دیگر.

تا آن جا که به مرغابی وحشی بر می گردد، باید گفت زبان یالمار اکدال خیلی رسمی است و پر از صفت و از دید مایکل مه یر، مترجم انگلیسی نمایشنامه، ترجمه ی گفتار او شاید از ترجمه ی گفتار همه ی شخصیت های نمایشنامه های ایبسن، به هر حال نمایشنامه های غیرمنظوم او، سخت تر باشد. گره گرش بیانی روشنفکرانه و نیمه فلسفی دارد، اما رل لینگ رک گوست و بیزار از گنگ و دوپهلوگویی و گینا کلمه های خارجی را پیوسته نادرست بیان می کند و به کار می برد. من کوشیده ام اینها را پیش چشم داشته باشم و آن جا که به گینا بر می گردد، بناچار کلمه های فارسی را دستکاری کرده ام. در نتیجه، گینا در ترجمه ی فارسی به “قهوه” می گوید “قهبه”، به “ننه قمر”، “ننه گوهر”، به “تپانچه”، “تپونچه”، به “سرِ خود را گرم کردن”، ” سرِ خود را پرت کردن”، به “شکوِه”، “شکفه” و به “شبگردی”، “شب چرخی” و غیره. ایبسن در نامه ای در باره ی گینا می نویسد:

“وقتی برای مثال گینا حرف می زند، آدم باید بتواند از حرف های او فورا بفهمد که او هیچ وقت دستور زبان یاد نگرفته و کلمه ها از لایه های پایینی جامعه برآمده است. همین جور هم چهره های دیگر هر یک به گونه ای.”

این گونه فردی کردن شیوه ی سخن آدم ها، چیزی است که نه در همه ی نمایشنامه های ایبسن می توان دید و نه در نمایش های پیش از ایبسن.

من در ترجمه ی “مرغابی وحشی” با همه ی توان کوشیده ام همزمان هم به ایبسن و زبان چهره های نمایشنامه وفادار باشم و هم به زبان فارسی. کوشیده ام از هرگونه آرایش بی جا پرهیز کنم، از کاربرد هر واژه ی گنگ و ناروشن خودداری کنم و از هر آن چه فضای آفریده ی ایبسن را با سلیقه ی شخصی من دگرگون کند دوری کنم. برای نمونه هدویگ هر بار که با پدر و مادرش حرف می زند آنها را “پدر” و “مادر” می خواند و نه “بابا” و “مامان” یا دیگر کلماتی که مهرآمیزتر و نشاندهنده ی نزدیکی بیشترند. این جا کاربرد دیگر کلماتی که امروزه بسیار جاافتاده می نمایند، از نگاه من به فضای نمایشنامه که به بیش از یک سده ی پیش بر می گردد آسیب می زند. یا مورد دیگر “تو” یا “شما” گفتن چهره های نمایشنامه به هم است. در ترجمه ی آقایان بهزاد قادری و یدالله عباسی از مرغابی وحشی که با استفاده از پنج ترجمه ی مختلف انگلیسی به فارسی برگردانده شده، هدویگ به پدر و مادرش “بابا” و “مامان” می گوید، گینا هیچ کلمه ای را نادرست بیان نمی کند و گره گرش و پدرش، نیز هدویگ و پدربزرگش به هم شما می گویند، هر چند در متن اصلی آنها به هم تو می گویند. در همان ترجمه، رل لینگ و گره گرش به هم “شما” می گویند، حال آن که در متن اصلی به هم “تو” می گویند. علت پیش آمدن این ناهمخوانی آخری روشن است. در زبان انگلیسی دیگر دیری است که ضمیر “تو” جای خود را به “شما” داده و دوم شخص مفرد و جمع شده است “شما”. فعل ها نیز همسان بکار برده می شود. در نتیجه مترجم ناگزیر است بر پایه ی ارزیابی خود، جایی “تو” و جایی “شما” را انتخاب کند. همین نکته های کوچک می تواند حال و هوای نمایشنامه را دگرگون کند. چرا که میزان نزدیکی و دوری افراد نمایشنامه با هم، با یک انتخاب نادرست “تو” و “شما” کلی جا به جا می شود. من همه جا به انتخاب ایبسن وفادار مانده ام، حتی جایی که خدمتکار بازرگان و خدمتکار روزمزد به هم “شما” می گویند. اینها همه خود بخشی از چیزهایی است که حال و هوای دوران و در نتیجه، حال و هوای نمایشنامه را می سازند که این یک، خود زمینه ساز و نیز روشنگر بسا پیشامدهاست.

 ترجمه ی ایبسن از زبانی غیر از زبان اصلی راه به نادرستی ها، نارسایی ها و ناهمخوانی های بسیار داده است و این نیز به دلایل بسیار، دور از انتظار نیست. درست مانند آن چیزی است که بارها در زندگی روزانه پیش می آید: سخنی را به کسی بگویید و از او بخواهید آن را به کس دیگری برساند. هر چه سخن دقیق تر، هرچه دور و درازتر و هر چه تعداد واسطه ها بیش تر، نتیجه از اصل دورتر و شگفت انگیزتر.

امید من در ترجمه ی “مرغابی وحشی” این بوده است که ترجمه ی اثر از زبان اصلی، ما را به درونمایه و جان آن نزدیک تر کند و روشنایی بیش تری بر هنر پراندیشه ی ایبسن بیاندازد. داوری در باره ی میزان کامیابی من می ماند با خوانندگان گرامی. در پایان، من ترجمه ی خود را به همه ی مترجمان، بازیگران، دوستداران و خوانندگان کارهای ایبسن پیشکش می کنم و سخن را با برخی مقایسه های اتفاقی، و نه دست چین شده، میان ترجمه “مرغابی وحشی” از زبان انگلیسی که آقایان بهزاد قادری و یدالله عباسی انجام داده اند و ترجمه کنونی از زبان اصلی، به پایان می برم.

ترجمه از انگلیسی:   پیترسن:        درسته. حتما شاخ در می آری اگه بگم طرف افسرم بوده!

ترجمه از نروژی:   پت ترشن:      آره خب. فكرشو کنین، ستوان بوده

ترجمه از انگلیسی:   پیترسن:        … یه وقتی هم بهش بستن که برای ورل    پیر یه حقه حسابی سوار کرده، البته می گن…

ترجمه از نروژی:   پت ترشن:      … می گن یه بار رودست خیلی ناجوری زده به بازرگان

ترجمه از انگلیسی:مهمان کله تاس: …آه!…عکس!…بله، البته…عکاسی حرفه ی شماست.

ترجمه از نروژی:  مرد كم مو:       … آها، عكس! بله، بگمونم باب دندون شماس.

ترجمه از انگلیسی: مهمان چاق:      آقای ورل، شما فکر نمی کنین که “توکای” در مجموع برای نفخ معده شراب گوارائی باشه؟

ترجمه از نروژی:       مرد چاق:     آقای بازرگان، فكر نمی کنین توكای رو باید مشروب روی هم رفته سالمی برای معده دونس؟

 ترجمه از انگلیسی:  مهمان چاق:     … موضوع چیه که همه عزا گرفتن؟ …

 ترجمه از نروژی:      مرد چاق:     … آخه چه خبر شده؟…

ترجمه از انگلیسی:  مهمان چاق:      خوبه، خوبه… این لطیفه دیگه کهنه شده!

ترجمه از نروژی:        مرد كم مو:    اوه، اوه، گوشه و کنایه ی بُنجُلی اومدین!

ترجمه از انگلیسی: مهمان نزدیک بین:            دوست ما داره پاشو از گلیمش درازتر می کنه!

ترجمه از نروژی:  مرد نزدیك بین: خانم سُربی دارن هنرنمایی می کنن.

 ترجمه از انگلیسی:  مهمان چاق:          از نجابت ما سوءاستفاده کرده… (با تهدید) آی! مادام برتا!

ترجمه از نروژی:   مرد چاق:           اونم به حساب ما. (تهدید می كند.) خانم بَرتا، خانم بَرتا!

ترجمه از انگلیسی:     رل لینگ:         از اون شعارائی که اینورو اون ور جار می زدی، نتیجه ای هم گرفتی؟

ترجمه از نروژی:  رل لینگ:           تونستین طلبی رم كه براش دوره افتاده بودین وصول کنین؟

 ترجمه از انگلیسی: رل لینگ:             آره، پس چی! دردت هم یکی دو تا نیس. اولیش وجدان آماس کرده ته که بدجوری به پر و پات پیچیده. بدتر از اون خوره قهرمان پرستیه که هر از گاهی میفته به جونت. دوره میفتی و نخود هر آشی میشی که یکی رو پیدا  کنی و بذاری رو سرت حلوا حلواش کنی.

ترجمه از نروژی: رل لینگ:            آها. شما از بیماری پیچیده ای رنج می برین. اول، این تب دردسرسازِ درستكاری یه، و بعد بدتر از اون، سرسامِ ستایش، همیشه راه می رین و پرت و پلا می گین. همه اش باید چیزی بیرون از زار و زندگی خودتون برای ستودن داشته باشین.


[1] – Georg Brandes

Posted in نوشته ها | Leave a comment

ویولون

ویولون

میر مجید عمرانی

به: ه.ع. جان آزادِ به تنگنا فتاده

      قلم را كه بالا و پایین می برد، خستگی را در همه ماهیچه ها و بند بند دستش حس می كرد. همان گونه كه رنگ زیبای آبی آسمانی ـ آسمانِ آفتابی نیمروز بهاران ـ دیوار را می پوشاند، از گوشه چشم به سطح رنگ نخورده دیوار نگاه می كرد و به خود دلداری می داد كه دیگر چیزی به پایان كار روزانه نمانده است. كار رنگ مالی سراپای ساختمان می رفت تا دو سه روز دیگر تمام شود. باید باز پا به خانه دیگری می گذاشت كه دیوارهایش لكه گیری، بتونه و سمباده و رنگ بخواهد. این برای او پیروزی بود یا شكست، نمی دانست. باید شاد می شد یا اندوهگین، نمی دانست.

      همان جور كه رنگ به نرمی بر دیوار پیش رویش می نشست و چون آینه، روشنایی را باز می تاباند، احساس غرور و شادی در درونش می دوید. زیبا شده بود. همه درها و دیوارها می درخشید و به روی انسان لبخند می زد. معماری زیبا و امروزی و رنگ كاری خوب! چه كاخی! ساختمانی چند اشكوبه رو به حیاط پهناوری با باغچه های پر گل و گیاه و استخری آراسته به چراغ های رنگارنگ، بر دامنه ی تپه ای بلند كه شكوهمندانه و به خودنازان از بلندای خود به شهر بزرگ و پرآشوب زیر پا نگاه می كرد. اگر آدم در آن گم نمی شد، گشت پرشتاب و سرسری در اتاق ها و تالارهای بزرگ و دلربای آن ساعتی بیش به درازا می كشید، و این، سرای زنی افتاده از دو پای بود و شویش. آن دو، این را داشتند و او و پنج تنی دیگر ـ خانواده اش ـ تنها اتاقی تنگ و تاریك و چرك با مشتی خرت و پرت.

      قلم را بر لبه ی سطل رنگ جای داد، نفسی بلند به آسودگی كشید، سخت خسته وار بلند شد، با گام های كوتاه، لخ لخ كنان، كمی عقب رفت و نگاهی سنجشگرانه و ارزیابانه به دیوار روبرو و سپس با گردش آرام سر، به دیوارهای دورادور خود انداخت. با موشكافی و به كارگیری همه ی كاردانی خود و همه ی روح هنری و زیباشناسانه ای كه در خود داشت و بروز نمی داد، مگر با كار خود. نگاهش كه به جای نخست ـ جایی كه قلم را از دیوار برداشته بود ـ رسید، شادی بس كم رنگ و سخت مه آلودی ماهیچه های سیمایش را كمی از هم گشود. گویی با خود می گفت “حرف نداره!”. و دمی بعد چهره اش به همان حالت خسته و اندیشناك پیش برگشت. سطل رنگ را كه به دست گرفت و به راهرو و از آنجا به تالار بزرگ پا گذاشت، احساس كرد كه زیبایی و شكوهمندی این كاخ بر دلش سخت فشار می آورد. حال كه این شكوه و زیبایی آفریده شده بود و دیگر به فرجام می رسید و سرانجام می شد خوب تماشایش كرد و لذت برد و از آن بهره گرفت، او و همه ی آنهایی كه آفرینشگرانش بودند باید می رفتند. برای همیشه. و چه جای شك كه اگر روزی باز دَرِ این خانه ی بزرگ را، بگو برای یك دم تماشای درون آن می كوبید، اگر در به رویش می گشودند، بدون برو برگرد می گفتند كه هر چه زودتر گورش را از آنجا گم كند.

      به انبار رنگ ها رفت، قلم را در قوطی نفت گذاشت، دَرِ سطل رنگ را بست و دست به كار ستردن لكه ها از روی دست های خود شد. به یاد روزهای پیش افتاد كه همكارانی داشت و گهگاه گپی كوتاه با آنها چاق می كرد. اما دیگر كاری برای آنها نبود. پس، او مانده بود و ته مانده ی كار. حال از خستگی، ذهنش پاره پاره بود و به راه های گوناگون می رفت. به هر سو نیز كه می رفت، افسرده باز می گشت. غرق در اندیشه های گوناگون بود. اندیشه های َلَخت و آرام. در باره زندگی خود، پیرامونیان و پیرامون خود. چه تنگ و بسته بود زندگیشان! به كوچه ای باریك با دیوارهای بلند می مانست كه پس از سپری كردن عمری در راه، سر آخر تازه به گودال گور می رسید. دیوارهایی از كار، رنج، نداری، بیماری، مرگ، نكبت، چرك، تیرگی، اندوه و ناسازگاری. او خود بیست سالی بیش نداشت، اما كار از خُردی و دمخوری با كارگران سالمند و ناتوان، آینده اش را پیش رویش نهاده بود. پس می گویی باید به این زیبایی، به این كاخ، كینه و بیزاری بورزد؟ نه. نمی توانست. این معجزه ی خِرَد و دست انسان را دوست می داشت. تنها آرزو می داشت چیزی از این زیبایی نصیب او و آنان هم می شد. داشت در درون به خود می گفت: “سراپای این زندگی عذابه”، كه ناگهان نوای بلند و پردامنه ای ساختمان خالی را در خود گرفت. نوای ویولون. از خود پرسید:

      ـ از كجا؟

      و حدس زد:

      ـ معمار. معمار بداخم رادیو داره.

      در این ساعات آرام پیش از غروب، در این ساختمان بزرگ و تهی، نوای ویولون چه می پیچید و چه پژواكی داشت! در دَم گوش هایش تیز شد و دست هایش از حركت باز ماند. تك نوازی بود. چه نوای غریبی! و چه گویا! نوا، موج وار گفتی در تمام راهروها و اتاق ها سر می كرد، چون آنها را می انباشت و دیگر درشان نمی گنجید، به بیرون سرریز می كرد تا به پژواك خود كه همزمان از دیگر اتاق ها باز می گشت بپیوندد، نیرو بهم رساند تا به او برسد و از همه گذرهای جان او بگذرد و  در خودش گیرد. گفتی سخن می گفت، از درد می گفت، درد دل می گفت. و چه همان چیزی را می گفت كه او در درون خود حس می كرد! راستی چگونه بود كه ویولون می توانست همه چیزهایی را كه او می خواست بگوید و نمی توانست، از درون سینه ی چوبین خود، از زیر تنها آن چند سیم لاغر و باریك بیرون بریزد؟ نوازنده هر كس كه بود، با سرپنجه های دل خود ـ حتما دلی به دردمندی دل خود او ـ بود كه سیم ها را می لرزاند و به نوا می انداخت. با خود گفت “چه سرپنجه هایی!”.

       هنوز دقیقه ای نگذشته بود كه او سراپا در صدای نازك و آشوبگر ویولون گم شده بود. گفتی خودگم كرده ای خود بازیافته. آرام، خشكیده، سراپا گوش. نمی خواست جویبار پاك و زیبای نواها را به صدایی ناموزون بیالاید. همه چیز ناب بود. همان گونه كه باید می بود. و از همه مهم تر، اندوهی در این نوا بود برانگیزنده، تكان دهنده. اندوهی كه در آن، دستمایه ای بود برای تلاش به سوی شادی، امید به آینده. چه خوب می شد چنین همنوایی می داشت و با چیزی این چنین همساز و هم نهاد، در می آمیخت! كاش می توانست گنجینه ای از همچو نواهایی داشته باشد! كاش ویولون داشت! كاش می توانست ویولونی داشته باشد كه با سرپنجه های دلش بر سیم های آن بنوازد و چنین نواهای افسونگرانه ای از آن بیرون ریزد! كاش می توانست داشته باشد! و دمی بعد ناخودآگاه در خود واگویه می كرد “می توانست داشته باشد؟”. پس از چند بار، پژواك پرسش، دیگر اثری از پرسش در خود نداشت: می توانست داشته باشد. چرا كه نه؟

**

      روزهای پیاپی همان گونه شكیبا كار كرد. با گوشه ای از ذهن رو به چیزی كه باید به آن دست می یافت و زندگی اش را به نوای همنوایی می رساند، و نیز با اندوخته ای اندك كه آرام آرام بر هم می شد. هر چه بود، چیزی درونش را سمت و سو می داد. روزی وقتی از بلندی های شمال شهر سرازیر می شد تا به اتاقك خانواده خود در دوردست ترین و پست ترین بخش كناره ی جنوب شهر فروبغلتد، راه خود را به سوی کوی و برزن های مركز شهر كج كرد ـ آن جا كه پشت شیشه برخی از فروشگاه ها می شد سازهای گوناگون و رنگ و وارنگ را آرزومندانه دید زد. و او دید زد و نشان كرد. دید زد و آینده ای را به خود وعده داد كه با سودن سیم های دست و سینه ویولون بر هم، خود را در نغمه ای رخنه گر ـ كه گفتی همیشه در پشت دهان گشوده ویولون آماده بیرون ریختن بود ـ در هوا پخش كند، كه وقتی شاد بود، با نوایی شادی ببارد، و زمانی كه اندوهگین، یار ناله گری با خود داشته باشد، كه همه ی حرف هایی را كه با زبان، آشنایی نداشت و نمی توانست بگوید، از زبانِ نغمه ی ساز خود بگوید. حال گفته ی بزرگ مردی ناشناس را در دل تكرار می كرد:”آن جا كه زبان از گفتار باز می ماند، موسیقی آغاز می شود”. به این باور رسیده بود.

      و رسید آن روز.

      مرد دكاندار پشت میزِ كارِ كهنه و فرسوده خود سر خمانده بود و نگاه به تكه چوبی ـ خَرك ویولون ـ داشت كه با چیزی آن را می سود. سری طاس داشت كه پوست روشن آن، زیر نور لامپ بالای سر خود جا به جا می درخشید و موهای نرم و كوتاه دو سوی آن دیگر سیاهی را در خود كشته بود. دستش ـ آن كه َخرك را می سود ـ آهسته اما سخت چیره و آزموده حركت می كرد. با شنیدن صدای باز و بسته شدن در، و بعد صدای پاها، و بعد دیدن نیم تنه و پاها در كناره دامنه دید خود، هیچ از توجه خود به كارش نكاست. گفتی نشنیده و ندیده. بعد، دست از سمباده زدن كشید، تكه چوب را از همان فاصله ی دور در دست گرداند، چشم چپ را كمی باریك كرد و با نگاهی تیز به آن خیره شد. پس، پوست پیشانی شیار شیارش به خود رها شد. از كار خود راضی بود. آن گاه آرام سر بلند كرد و نگاه خود را ـ گفتی عارفی هیچ ندار و دنیادار ـ با مهری نهادی و لبخندی بزرگوار تا صورت او بالا آورد و پرشكیب، بدون هیچ حرفی، تنها با پرسشی در نگاه، چشم به راه ماند. نگاهش گفتی خودمانی می پرسید:

      ـ خب، چه كاری از من برات ساخته اس، جوون؟

      آرامش احترام برانگیز درون دكان او را گرفته بود. از وارستگی پیرمرد هم سخت خوشش آمده بود. در آن، پیوند استوار قلبی ای میان پیرمرد و آن همه ویولون نو و نیمدار و كهنه ای كه به دیوارها آویخته بود و دیگر شك نداشت خیلی شان از زیر دست های او بیرون آمده بود، حس می كرد. سپس همه چیز به سادگی و روانی گذشت. پیرمرد كه در همان نگاه های اول، در زیر سر و روی سخت ساده و آرام و خوددار او، روحی زنده و جوشان سراغ كرده بود، ویولون مناسبی برایش برگزید. و آن گاه برای نشان دادن چند و چونش، آن را به زیر چانه ی غبغب دار خود گذاشت و آماده نواختن شد. پس، آرواره هایش به روی هم چفت شدند، ماهیچه های گونه هایش كه تا آن زمان سست و رها بودند سخت شدند، رویش به سوی چپ، به سوی سرپنجه هایش، برگشت، سرش كمی به پایین خمید، نگاهش از دید پنهان شد و ابروانش كمی به سوی هم خزیدند و در هم شدند. حالت سیمای پیرمرد خبر از رویدادی نزدیك و روح انگیز می داد. هنوز آرشه راهی نرفته و سرپنجه های پیرمرد چندان روی سیم ها بالا و پایین نشده و پس و پیش نخزیده، نوایی كند و بم اما درون لرزان دكان را آكند. ابروان پیرمرد بالا و پایین می رفتند و پلك هایش گاه پرده آسا چشم ها را می پوشاندند. چهره ی كمی گوشتالودش از جدیت و اراده، سخت شده بود. گردنش گاه تكان كشیده ای به خود می داد ـ گویی از چیزی قهر كرده بود و می خواست از روی دردِ رنجِش، روی بگرداند. دیگر پیدا نبود این نوای ویولون است كه پیرمرد را افسون كرده و بر او فرمان می راند، یا اوست كه نواها را می آفریند، رام می كند و به فضای دكان می ریزد. سخت در هم آمیخته بودند. به نگاه او، پیرمرد دیگر تنها تجسم انسانی آن نوای افسونگری بود كه دیوارهای دكان را فروریخته و در چشم برهم زدنی، جهانی پر رمز و راز و شگفت انگیز آفریده بود.

      او افسون شده بود. با لبخندی از شگفتی و ستایش بر لب، بی هیچ تكان، به پیرمرد و حركاتش كه غریب ترین بازی بزرگانه با نواها بود خیره شده بود و نواها را تازه تازه، هنوز از سرچشمه برنجوشیده، می نیوشید. جذبه ای روحانی در این همه می دید. و یك دم از دلش گذشت: این چیست كه پیرمردی چنو وارسته، سرد و گرم روزگار چشیده و خاكی را به این حالتِ از خود بیخودی انداخته و كسی چون خودش را این چنین در چنگ گرفته؟

      پیرمرد آرشه را كه از روی سیم ها برداشت و به او نگریست، همچنان از خود بی خبر و چشم به راهش دید. پس گویی به خواهش نگاه سرگشته ی او، باز دست به كار شد. این بار انگشتانش چون رقصنده ای ورزیده و پرشور پیوسته بالا و پایین جستند و نوایی چست و چالاك و ریز و زیر و جنبا در هوا پراكندند. حس كرد كه تار و پودش به جنبش شادمانه ای رو می آورند. پس نگاهش به سیم ها و انگشت ها خیره ماند: نیرویی آن جا نهان بود.

      پیرمرد حال در نگاه او به افسونگری می مانست كه برایش پرده از روی افسون های خود برمی گیرد. گویی دانسته بود كه تنها دقایقی فرصت دارد تا شاید زندگی ای را بسازد، تا شاید برای همیشه در ذهن و دل یك انسان زنده بماند.

***

      سرانجام خرید.

      آرزویی را خرید و با شادی ای پنهان در زیر پرده خودداری سرشتی اش، از فروشگاه بیرون آمد. چند گامی كه دور شد ایستاد، گونی تا شده ای را كه در دست داشت گشود و جعبه سیاهرنگ ساز را با احتیاطی فراوان به درون آن سرازیر كرد، دهنه اش را بست و به چنگ گرفت و راهی شد. چه شرم آور بود اگر پیرمرد می دید كه او ویولون را در گونی كهنه و چركی پنهان می كند! در دل برای آرام كردن خود گفت “از حال و روز ما چی می دونه؟” و باز به اندیشه ای پرداخت كه از همان دمِ خرید ساز بر شادی اش زخمه می زد و آن را خونین می كرد: حال با این ساز چه می خواست بكند؟ با این ساز كه همه سازبودنش به آن بود كه با فراغ بال به میان چنگ و زیر چانه اش گرفت و روبروی سه پایه نت ایستاد و نوایش را آزادانه در هوا رها كرد؟ با این سازی كه اگر خاموش می ماند یا پنهان، بودنش با نبودنش فرقی نمی داشت؟ كه در آن صورت، بودنش به دهان پوزه بند خورده یا كاسه سری تهی شده از مغز و اندیشه می مانست؟ كه داشتنش و نگه داشتنش به كشیدن بار گناهی سنگین می مانست كه كمتر شانه ای توانایی كشش اش را داشت و ساز بودنش همان بود كه سنگ بودن سنگ؟ كه اگر نغمه نمی افشاند، زبان لال بود، زبان یك مرده و از آن بدتر، بار اضافی درد و رنجی بود بر دل و جان؟ حال با این ساز چه باید می كرد؟ با این ساز كه دلش می خواست در چشم بر هم زدنی به همه رازهایی كه برای گشودن سینه پر نوای خاموشش لازم بود دست یابد و بعد برود در میان دشت و رو به كشتزار و آسمانِ باز بایستد و با همه ی نیرو آن را به نوا درآورد ـ به نواهای دل: دلِ او ـ دلِ ساز ـ و دلِ خودش.

      شادی اش و پروازی كه این شادی به پندارش داده بود نمی گذاشت به گونه ای جدی به پرسشی بپردازد كه در سنجش با اندام خُرد این ساز هیبتی هیولایی داشت. حال چه كند با این ساز در اتاقی كه پنج تن دیگر هم با او زندگی می كردند؟ با پدری پیر، سخت خداترس و پرجذبه كه ساز و نوایش همان معنایی از گناه را برایش داشت كه شاید زنا؟ با دیگر هم خانگانی كه اگر با بی تفاوتی نیكخواهانه ای هم به خود سازش می نگریستند، بی تردید با شكیب چندانی حاضر به شنیدن نواهای ناهنجاری كه به ناگزیر در ابتدای كار از زیر دست های نازموده او بیرون می آمد نبودند؟ هم اتاقی ها و هم خانگان به یك سو، تكلیفش با دیگران ـ با هم محله ای ها چه بود؟ هم محله ای هایی كه در همه عمر سازی ندیده بودند و اگر هم دیده بودند به دست مطربان عروسی دیده بودند؟ كه اهل ساز و نوا را به دیده ‌مطرب‌ نگاه می كردند؟ مردمی كه صدای فش فش مار در خانه، برایشان چنان هول و هراسی بیدار نمی كرد كه صدای بی گناه و بی آزار سیم های یك ساز.

      غوغایی در درون داشت و خوب می دانست كه غوغایی بس بزرگ تر در دست ـ در درون گونی ـ دارد. باید آرام آرام جایی برای تكه ی تازه وجودش ـ سازش ـ باز می كرد. چاره ای جز این نبود. حال یا باید او را با سازش می پذیرفتند یا اگر سازش را نمی پذیرفتند، او با آن كوچ می كرد. این گونه با انبوهی از اندیشه های سازگار و ناسازگار و با دلی پر از بیم و امید پا به كوی خود گذاشت، كوچه ها را پشت سر نهاد، به خانه وارد شد و آرام و بی سر و صدا، با مهارت یك روباه، از زیر همه نگاه های كنجكاو احتمالی خزید و گونی را بالای كمد رنگ و رو رفته و نیم گسیخته ـ تنها جای دور از چشم ـ گذاشت و رویش را پوشاند. در كمال استواری هم، باید محتاط می بود. خواهان شورش نبود. تنها كمی جای بیشتر می خواست. اندكی ـ آن قدر كه یك ساز هم در آن اتاق بتواند زندگی فقیرانه و قابل تحملی داشته باشد. راستی اگر آن را می دیدند، چه می گفتند:

      ـ توی این خونه یا جای منه یا جای این ساز.

      ـ خونه و زندگیمون الحمداله هیچ كم و كسری ای نداشت جز همین ساز.

      ـ همین برامون مونده بود كه یه مطرب هم تو خونه پیدا كنیم.

      ـ بگو، پسر، پول فعلگی را كه با این جون كندن به دس می آد، آدم می ده ساز می خره؟!

      ـ خب، لااقل یه چیزی می خریدی تنت كنی!

      ـ وال لا، یه جو عقل هم خوب چیزیه!

      اما او پیش برد. همه كارها را با شایستگی پیش برد. دیگر هفته ای دو بار پس از كار روزانه به آموزشگاه می رفت و همیشه در اتوبوس كه می نشست تا از این سو به آن سوی شهر برود، نت های سیاه و درشت میان خط های نت را می خواند. به زودی دیگر همه آنها را می شناخت، می دانست دی یِز چیست،  به ُمل كدام است،  نت سیاه نشانه ی چه است و نت سفید چه می گوید. معمولا پیش از غروب آفتاب با شتاب به خانه می آمد و در آن ساعات خلوت خانه كه زنان در كوچه سرگرم گپ و گفتگو با همسایگان بودند و مردان هنوز از راه نرسیده بودند، به درون آشپزخانه همگانی گوشه حیاط ـ كه به جای شیشه های شكسته اش، برگ های روزنامه با سریش چسبانده بودند ـ می خزید، سه پایه تاشویی را می گسترد و می ایستاند، دفتر نت را بر آن می نهاد، دَرِ گونی را چون دَرِ یك صدف مرواریددار می گشود، جعبه را باز می كرد، ویولون را بیرون می آورد، مدتی شیفته وار نگاهش می كرد، دستی نوازش گرانه به سر و كولش می كشید، تمیزش می كرد و شادمانه آن را زیر چانه می گذاشت و دست به كار تمرین می شد. پس از مدتی آن اندازه آموخت كه دو آهنگ ـ یكی شاد و دیگری اندوهگین ـ از سینه ویلون بیرون كشد.

      روزی هنگامی كه هیچكس در اتاق نبود و او خود را فرمانروای آن چهار دیواری حس می كرد، عكس قاب شده ای را كه به تازگی خریده بود بر رف گذاشت. درون قاب كه هر چند چوبین بود و ساده، اما در آن اتاق كهنه و تیره و تار و دودگرفته، چون تجمل بزرگی می نمود، تصویر چهره ی مردی بود آتشین خو و آتشین رو. مرد، چهره اش را كمی پایین برده،  اما نگاهِ تب دار و سخت رخنه گر خود را، به تلا فی، بالا آورده بود و یك راست به روبرو دوخته بود. انبوه موی بور بلند و پریشان كه تا روی شانه هایش می رسید بازتابنده خوی سركش و توفانی اش بود. دستمال سرخی دور گردن داشت. به شوریده ای بیگانه می مانست كه گفتی در پی یافتن راز همه هستی و كائنات، به دوردست ترین دورهای افق خیره شده بود ـ چیزی كه باعث می شد نگاهِ خودِ او پیوسته به آن نگاه كشیده شود و بخواهد به همان چیزی برسد كه آن چهره در پی اش، آن گونه همه نیروی هستی اش را در نگاهش نهاده بود. قاب را كه بر سر رف گذاشت، پس پس رفت، نگاهی به آن انداخت، لبخندی زد و آرام گرفت. خودش بود، بالاخره یافته بودگوینده آن سخن را كه:‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌زبان كه از گفتار باز می ماند، موسیقی آغاز می شود. نگاه از تصویر برداشت و فكر كرد حالا باید خودش را برای سوال ها و سرزنش ها و كنایه ها آماده كند:

      ـ مادر، مردم عكس امام و پیغمبرو سَرِ تاقچه می ذارن، این دیگه كیه؟ آدم از نیگاش می ترسه‍!

      ـ هر دم از این باغ بری می رسد! این چیه؟ دست كم یه عكس قشنگ می ذاشتی اون جا!

      ـ عكس قحط بود، مَرد؟‍!

      …

      اما او با متانت و مردانگی اش، بر آن بود كه امنیت تصویر را تامین كند. و كرد.

****

      روزی به خانه كه بازگشت، اندیشناك و در هم بود و دست و دلش به هیچ كاری نمی رفت. پشت به دیوار، نشسته وار، نگاهش را در اتاق گرداند. گویی پی چیزی می گشت، اما این بار نه چیزی كه به آن بپردازد و بسازد و درست كند، چیزی كه آن چیز به او بپردازد و گره از آشفتگی و اندوه درونش باز كند. نگاهش از روی همه ی چیزهای ناچیز و رنگ از رو پریده ی دور و برش سرید. به چشمش همه چیز به گونه ی تاب سوز و نومیدكننده ای كهنه و دل آزار آمد. نگاهش گویی به آهنگ فرار به بالا، رو به جایی رفت كه اگر بام نمی بود آسمان می بود، اما در میان راهِ پرواز جستجوگرانه خود بر سر كمد ماندگار شد.

      دمی یادهایی به هم پیوسته و دور و دراز به شتاب نور از درونش گذشت. گفتی كلیدی بر چیستان خود یافته با خستگی برخاست. پشتش كمی تاب برداشته بود و رگه های سپید در میان موهای گردآلودش سخت به چشم می زد. به كمد كه رسید، دست دراز كرد، جعبه سیاه رنگی را با احتیاط فراوان به سوی خود كشید و با اندك هیجانی كه به حركاتش شتاب می داد، هم آن جا، پایین پای كمد، روی گلیم نشست و جعبه را پیش روی خود گذاشت. آفتاب رفته بود و هوا رو به تیرگی داشت، اما در همان هوای نه چندان روشن هم می شد لایه ای گرد و خاك را بر جعبه دید. دمی، گویی یكسر در فراموشی، با چشمان درخشان خود به لایه ی گرد خیره شد. بدون هیچ حركتی. و این خیرگی كمی به درازا كشید. سرش به روی جعبه خمیده بود و از پهلو، خمیدگی پشتش به چشم می زد. بعد، ناگهان به دست راستش حركتی داد و انگشت اشاره را به روی جعبه كشید كه ردی از خود به جای گذاشت. انگشت را پیش چشم های عسلی خود گرفت و به آن خیره شد. لایه ای خاك بر دل آن بود. خیره به سرانگشت، سری تكان داد. آرام و پی در پی. نگاه در هم كشید و سر بالا آورد. گفتی به شگفتی و اندوه خواری. و سپس، در یك آن، به روی دو پا ایستاد، از اتاق بیرون رفت، با كهنه ای نمدار باز گشت، چهار زانو در برابر جعبه نشست و كهنه را چنان كه پنداشتی به روی پیشانی عزیزی تب دار، به روی جعبه كشید. چند لحظه بعد، جعبه ی نمدار برق برق می زد. پس، درش را گشود: ویولون ـ ویولونش ـ پیش رویش بود. آهی كشید و دست به كار گردگیری آن شد.

      دقایقی بعد، ویولون در میان چنگ و زیر چانه اش بود و از سایش آرشه بر تارهای سینه ویلون، آهنگی اندوهگین در هوای اتاق پخش می شد. نوا، شوری به سر و رویش دواند، اراده ی یك رهبر را در نگاه و دست ها و چهره اش برانگیخت و رو به اوج بود كه ناگهان در یك حركت تند آرشه، با ناله ای دردناك قطع شد، اما بیدرنگ از نت هایی پیش آغاز شد ـ رویدادی كه باز بارها پیش آمد. در آخر، نیروی اراده كار خود را كرد. آهنگ، هر چند با بریدگی، به پایان رسید.

      اكنون نگاهش ژرفای تازه ای از اندوه را باز می یافت. ویولون را آهسته پایین نهاد، انگشتان دست چپش را تا نزدیكی های چشم ها پیش برد و آرام با نگاهی تیزبین به سراپا و پشت و روی آنها خیره شد: كلفت و زمخت و تنبل و چروكیده شده بودند. پیدا بود چرا نمی توانستند روی سیم ها بدوند و نواهای نهفته ی آنها را بیرون كشند: گذر زمان، سال ها. به اندیشه فرو شد.

      چگونه سی سال گذشته بود! سی سال پیش، چه دور را نشانه گرفته بود و حال از نشانه اش چه دور بود! چگونه روزگار او را از خودش و ویولونش دزدیده بود! در برابر چه؟ در برابر لقمه نان و آبی. چگونه محكومش كرده بودند! محكوم به این كه خانه ها و ساختمان های دیگران را رنگین كند، كه زندگی را برای دیگران ـ از ما بهتران ـ زیبا كند و زیبایی زندگی خود را نیست و نابود، كه یك دم با ویولونش تنها نماند! سی سال! سی سال پیش با چه عشقی ویولون به چنگ گرفته بود! این سال ها به كجا رفته بود؟ تاراج. چگونه تاراجش كرده بودند! چگونه آن چه را هم كه نتاراجیده بودند، خود به تاراج داده بود! گفتی همه چیز در شرم آورترین توطئـه ضدانسانی دست به دست هم داده بود تا او را از ویولونش و ویولونش را از او بگیرد. حال سی سال رفته بود و او مانده بود و ویولونش، اما این بار او با موهایی نیم سپید، تنی خسته، جانی ناكام و آرزومند و انگشتانی كلفت و زمخت و سخت شده. كاش دست كم می توانست انگشتان را به خواست ویولون نازك و بلند و پرتحرك كند! اندوهی سنگین سراسر درونش را پر كرد و بر هر چیز دیگری سایه انداخت. این همه، سخت به نگاهش ناعادلانه می آمد. ناعادلانه تر از هر گاه دیگری. آخر زندگی تنها یك بار به آدمی داده می شد. آخر تنها یك بار می شد زندگی كرد و یك بار می شد ویولون آموخت و نواهای شگفت انگیز از آن بیرون ریخت.

      از درون برآشفت و در سیما، خطوط چهره اش سخت شد. دست برد و باشتاب ویلون را به چنگ و زیر چانه گرفت. همان نوای اندوهگین را، گویی نوایی دادخواه و دادجو، اما حق به جانب و پرنیرو، با اندوهی ده ها بار بیشتر نواخت. انگشتانش این بار، گویی از سر خشم، می خواستند با اراده و سرسختی جبران نازمودگی كنند. آهنگ این بار یكسر ادامه یافت و در پایان، باز به آغاز خود پیوست و باز به سوز خود ادامه داد. اتاق پر از شور رویایی دیرین بود.

      سرانجام ویولون را كه از دست پایین گذاشت، سبك تر و آسوده تر شده بود. زیر لب زمزمه كرد “هنوز زیاد دیر نیس” و برخاست و با نگاه جایی را روی دیوارها جستجو كرد تا ویولون را از آن بیاویزد. اینك می شد در چهره اش دمیدن نور امید و رستگاری را دید.

                                                                           یكشنبه 27 دسامبر 1992

Posted in نوشته ها | Leave a comment

باغ وحش

باغ وحش

(بخش اول یک داستان کمی دنباله دار)

میر مجید عمرانی

یادم می آید زمانی یکی از همسایه هایمان ماده کفتر نورسیده ی سفیدبرفی ای بود که دل از همه می برد. قصاب محله امان هم که می دیدش، وا می ایستاد و دمی خودش و کارش را فراموش می کرد و به شیفتگی لبخندی می زد و به خودش که می آمد، با شادی دستی به شاخ سبیلش می کشید و نگاه وحشی اش برق می زد و خدا را صد بار شکر می کرد که گوشت کفتر نمی فروشد و دستش به خون هیچ کفتری آلوده نشده است. راه که می افتاد برود تا گوشت شقه کند و کلی پیه کنارش بگذارد و دست مردم بدهد و جرینگ سکه ها و خش خش اسکناس ها را بشنود، دلش باهاش نمی رفت، پیش کفتره می ماند و دم به دم نگاه بی غم و بی گناه و روشن و زیبای آن را پیش چشمش می دید و این میان ها هم که یک هو نگاهش به دست های خونی اش می افتاد و گوشت های تکه پاره، چندش و بیزاری ستون پشتش را می لرزاند.

این، آرام آرام کار خودش را کرد. قصاب شروع کرد به کابوس دیدن. گوسفندها و گاوها و جانورهای زبان بسته ای که کشته بود و شقه کرده بود، به خوابش می آمدند و زبان باز می کردند و از درد و رنج اشان برای او می گفتند. این شد که قصاب دیگر از خورد و خواب افتاد و از خودش بدش آمد. سبیل چخماقی اش را که همیشه با پیه چرب می کرد سه تیغه کرد، آن هم با دست هایی که می لرزید و چشم هایی که گلوله گلوله اشک می ریخت. ساطورش را که حالا دیگر برایش آلت جرم بود دور انداخت و توبه کرد و به پشیمانی، یک بند سر به دیوار کوبید و سرانجام، قصابی اش را تخته کرد و سخت افسرده شد. حالا از عذاب وجدان چنگه چنگه قرص می خورد و به تلافی کشتارهای خودش، گیاهخوار شد و زندگیش را روی حمایت از حیوانات گذاشت. خوشبختی اش این بود که هنوز فکر نمی کرد که گیاه ها هم مثل جانورها برای خودشان فهم و شعور و احساس دارند، وگرنه ناچار می شد گیاهخواری را هم کنار بگذارد و چه می دانم، شاید به هواخواری رو بیاورد. او که زیر و رو شدنش همه را از این ور گیج کرده بود و از آن ور به خنده می انداخت، دیگر می رفت پول هایش را می داد گونی گونی ارزن می خرید و برای کفترهای سفید و از صدقه ی سر آنها، همه ی پرنده های دیگر می پاشید.

Posted in نوشته ها | Leave a comment

خاموشی

خاموشی

Jens Bjørneboe (1920-1976)

ینس بیورنه بو

(نروژ)

میر مجید عمرانی

این چیست كه من را این جور كرده؟

كودكی و مرگ آن دو چیزی است كه  بیش ترین اهمیت را برای من دارند. آن چه این میان است، گناه است. آدمی در كودكی بیگناه است و وقتی می خواهد بمیرد هم بی گناه. ما در بزرگسالی، در دوره ی جنب و جوش مان به اشیاء می پردازیم و گرمِ انجام كارها، عمل، خرید و فروش و كشت و كاریم. همه ی چیزهایی را كه این كارها، به آن ها بسته است فراموش می كنیم. فراموش می كنیم كه بر كره ای زندگی می كنیم كه به آرامی سرد می شود و سخت. آتش زیر پا و سرمای مرگبار بالای سرمان را از یاد می دهیم. فراموش می كنیم كه هستیم.

            تنها زمانی كه كودك ایم و تنها هنگامی كه چشم به راه مرگ ایم، بیگناهیم. تنها آن گاه به یاد داریم كه ما بدون دانستن چیزی از این جهان شگفت انگیز به آن پا گذاشتیم و بدون سر در آوردن چیزی از این جهان، از آن می رویم. تیمسارها، نخست وزیرها و رییس ها هم هنگامی كه می خواهند بمیرند باز كودك می شوند. آن وقت همه ی آن چه را كه برای شدن آن چیزی كه شدند باید فراموش می كردند به یاد می آورند. دو باره بی گناه می شوند و آدم باز می تواند دوست شان داشته باشد. می تواند دوست شان داشته باشد، چرا كه باز سرشار از آن پرسش بزرگ اند.

            از همه ی معجزه ها و شگفتی های جهان هیچ کدام نمی تواند با این واقعیت برابری كند كه ما آگاهی داریم. دریا، كویر، كوه ها و ستاره ها هم در كنار آن آگاهی كه همه چیز را با هم در بر می گیرد ناچیز می شوند. همه چیز در آگاهی من باز می ماند. همه ی یادهایم، همه ی آن هزارها و هزارها تصاویرِ، چهره ها، شهرها، سرزمین ها و دریاها.

            كسی را كه در خیابان شهر بزرگی دیدم، گدا و دزد جوانی كه روی پله ای زندگی می كرد، در من است. دیگر نمی دانم اسمش چه بود، اما نیمه كولی بود و میان همه ی تصاویری كه پرم کرده، در درون من زندگی می كند. من او را با خودم به اتاقم در هتلی كه درش زندگی می كردم بردم، غذا و پول به او دادم و گذاشتم رخت هایش را در حمام بشوید. آنها در طول شب روی رادیاتور خشك شدند. فردا كه می رفت، مرا بوسید و به عنوان یادگاری، به دریافت تكه ی كوچكی حشیش و یك خودنویس كهنه سرافراز كرد. این دار و ندارش بود.

همان روز، دیرتر، در رستوران ایستگاه قطار نشستم و می می زدم كه باز دیدمش. متوجه من نشد. حالا می خواست به شهری برود كه کس و کاری در آن داشت. رخت تمیزی به تن داشت ـ یكی از پیراهن های من و رخت زیر تازه شسته ی خودش را. جوراب هایش هم پاك بودند.

            بو نمی داد.

            خوب است آدم به خانه كه بر می گردد بو ندهد.

            من هم دولتمدارها و هم مدیر كل هایی را می شناسم، اما هیچ كدام شان مرا چندان نبوسیده اند. برای همین است كه من این خانه بدوش را بهتر به یاد می آورم.

            از دیدی، من خودم را هم انگار در او می دیدم. او از جایی نمی آمد، نمی دانست كه است، و نمی دانست هم كه راهی كجاست و به سراغ چه می رود. بی برو برگرد ما برادر بودیم. او ندارتر از من بود، اما به یک اندازه آشفته. و آن شرطی را هم که می گذارند برآورده می کرد: آدمیزاد سنگی ندارد كه سر بر آن نهد.

            هزارها تصویر در آگاهی من هست ـ صدها و صدها انسان. گدایی دیوانه در جنوب ایتالیا و زندانی ای تازه آزاد شده در فرانسه.

            چه جور حافظه ی من می تواند این همه را در بر گیرد؟ چون اینها آرام آرام تکه پاره هایی از خود من می شوند. خود من می شوند. من جز این تصاویری كه در خودم دارم هیچ گوهر دیگری، هیچ هستی دیگری ندارم.

            چطور می توانم همه ی این چیزها را جا دهم؟ چطور می توانم با آنها یكی شده باشم؟

            در این خیابان ها می روم و به آن نیروی سهمناك ویرانگری فكر می كنم كه از اروپا به بیرون روان شد. تاریخ استعمار چون اسفنجی است آكنده از خون! دست به آن می زنی، چكه می کند و چكه ها، سرخ اند.

            نوشتن تاریخ پرو، نوشتن تاریخ استعمار است: اول سربازها می آیند، بعد كشیش ها، بعد كلاغ ها و شغال ها. بعد بانك ها و بنگاه های بازرگانی را پی می ریزند، چرا كه ما باید همه جهان و نعماتش را به مرده ریگ ببریم.

آدم به هر وری که نگاه می کند، همان چهره ها، همان رفتار و همان حال و هوا را می یابد. ما از مرز و بوم های دل انگیز روی زمین با ترانه به بهشت می رویم. ما بیداد را کرده ایم کاری مقدس.

آن چه در بالا خواندید، تنها تکه ای است از داستان بلند “خاموشی”.
Posted in ترجمه ها | Leave a comment

همیاری

همیاری

میر مجید عمرانی

در تاریک روشن کوچه ی کم رفت و آمد، دست سایه ی مردانه ای به جیب رفت و چنگه اسکناس تا شده ی درشتی از آن در آورد و بدون آن که بالا بیاید، یک راست رو به دست سایه ی مردانه ی همراه خودش رفت. هم زمان صاحب دست گفت:

ـ بیا اینو داشته باش!

روزگار بدی بود. بیکاری، گرانی، قیمت های افسار دریده…

آن یکی نگاهِ تیره و بیمناک خودش را انداخت روی چنگه اسکناس که این جا و آن جا از لای انگشت ها بیرون زده بود و آن را بی تفاوت، چندی همان جا نگه داشت. کشتی شکسته ی دریای توفانی چه کارش به پول است؟! نگاه بی فروغ و هیچگو ـ نه گویا، نه پرسا، نه جویا ـ یش را از زیر ابروان کمی درهم بالا آورد و لب فرو بسته، آن را چون دیواری پیش روی مرد گرفت و همان گونه روان، چشم به راه نگه داشت.

ـ بگیرش می گم!

این هم فرمان بود و هم خواهش. خواهشی بود در جامه ی فرمان. همه اش هم از روی مهر و دلسوزی.

 آن یکی در ویرانه های درون زلزله زده اش نه چندان احترامی برای فرمان یافت و نه چندان جایی برای فرمانبری. خودش را کشیده بود پشت بازمانده های دیوارهای بلند دژ درون آشفته اش. زندگی چه ناگهان پیچیده شده بود و پر از گره! و چه جور همه را درگیر گره های کار خود کرده بود و از دیگران دور و بیگانه. به خودش گفت: برا این پولا از صب تا شب شُر و شُر عرق ریخته. غر و لندها و درشتگویی ها رو فرو داده و … حالا می خواد بِچِپونش تو مشت من.

ـ بگیر بهت می گم آخه! بعدن به ام بر می گردونی!

بزرگ تر بود. حالا که همه چیز فرو ریخته بود دست کم می توانست به پشتوانه ی این بزرگی فرمان بدهد. یا گونه ای فراخوان دوستانه به این که: “بیا همدیگرو بد نفهمیم! بیا تو این گرداب در یه جهت پارو بزنیم! الان من و تو نداریم! این دستی که با پول دراز شده، در پی یاری دهی یه و یاری جویی یه. یه جورایی نیازمنده. بیا نذاریم پرده ای میونمون بشینه. ماییم و جانی پاک و بی مرز که با بی چشمداشتی می ده و می سِتونه و در هر حال جانی رو، و گرد و خاک چارچوبش، تن رو، می پاد! از ما ستانی، مهر کرده ای و از ما نستانی، ستم! بیا و بر ما مهر کن!”

و این یک با خود می گفت: “جلوی کوره آب شده برا این پولا. فکر می کنه من چی ام؟ نمی فهمم این پولا مال چند ساعت کنار اون کوره ی جهنمی یه؟

ـ نمی خوام!

گفت و با خودش فکر کرد: فکر نمی کنه ما هم آدمیم؟ که می خواهیم با دسترنج خودمون زندگی کنیم؟

چشم های مرد پول به دست گشاد و نگاهش کنجکاو شده بود. شگفت روزگاری شده بود. دیگر یک چنگه پول هم نمی توانست کاری برای خیلی ها کند.

بالای نود در صد آدم ها آن را  تو هوا می زدند. درست که این پول چندان گره ای از کارش باز نمی کرد، اما برای به دست آوردن اش بیش ترین عرقی را که توی این دنیا می شد ریخت ریخته بودند. و پول بود خب. درست که آدم های سالم، زبان گویا و شیوای همزبان خودشان را نمی فهمیدند، اما زبان پول را کور و کر و لال های هر جای دنیا هم می فهمیدند. هلو بیا برو تو گلو! کار، با آدم هایی که به نیاز خودشان آگاه بودند ساده بود. چیزی از نیازشان را که به اشان می دادی می دانستند چه به دست آورده اند و زمین و زمان را سپاسگزار می شدند. اما برخی ها را اگر می خواستی راضی کنی، باید اول نیاز چند میلیارد آدم را برآورده می کردی.

آن که پول هنوز تو مشت اش بود نگاه اش را سخت و رخنه ناپذیر کرد و با کمی دلخوری سرراست در چشم آن یکی نگاه کرد و همچنان به فشار دست اش افزود و به امید این که دیوار تعارف و شرم از پذیرش آن را بشکند، گفت:

ـ من لازمش ندارم!

جورهایی راست می گفت. جلوی کوره کار می کرد، برای این که باید کار می کرد تا بتواند جایی باشد. کار آن بالاپوشی بود که به تن می کرد تا پیش چشم نباشد، تا ناپیدا شود. در این میان، شر و شر عرق ریخته بود و اسکناس ها را گذاشته بود روی هم تا بعد به کاری بزندشان. این بعد کی بود؟ نمی دانست. آن کار چه بود؟ نمی دانست؟ آن “بعد” و آن “کار” اصلا روزی پیش می آمد؟ نمی دانست. زمانه ای شده بود که پیدا نبود فردایی برای او در کار باشد. چه می دانست؟ نمی دانست. نه این که او نمی دانست، خیلی ها نمی دانستند؟ همراهش هم نمی دانست.

چه زمانه ای شده بود! زمانه ای که مار دم خودش را گاز می گرفت و ول نمی کرد و مورچه آن اندازه خر شده بود که ساق پای نه هر آدمی، که یک بازاری خورده چریده ی جان دوست را به نیش می کشید. زمانه ای که یک باز دیوانه ی در بچگی از آشیانه به زیر افتاده و مشنگ، در یک شهر قشنگ، بر شانه ی یک ملنگ دلسنگ می نشست، بدون این که بداند آدم های شهر، یک لقمه نان با هزار سختی به دست آمده ی خود را می خورند اما از بسیاریِ ترس، هر جنبش ابری و هر تکان برگی را به زیان خود برداشت می کنند و آن ملنگ دلسنگ را تنها به خاطر آن که او بر شانه اش نشسته، به شهریاری خود بر می گزینند.

تیزاب خشم کور سرخوردگان شوریده بسا چیزها را خورده و از میان برده بود. سوزش خشم چون داروی بیحسی بسا اندام های آدمی و آدم ها ـ جامعه ـ را سِر کرده بود.

چه زمانه ای! که نه مادر، مادر بود، نه پدر، پدر، و نه هیچ کس، خودش. همه چیز از نو تعریف شده بود.

و این “تعریف نو” چون لبه ی چاقویی تیز می برید. از میان همه چیز و همه کس می گذشت.

ـ بگیر دیگه! بعد پس ام می دی!

امان از مهربانی و دلسوزی هایی که آدمی را به فاجعه ی زندگی خود آگاه می کند!

ـ دارم، قربانت!

بیگانه که نبودند. هم دیگر را می شناختند. چه روزگاری که کمک دهندگان، خودشان و نیاز خودشان را فراموش می کردند و نیازمندان یا خبری از نیاز خود نداشتند یا نیاز خود را به چیزی نمی گرفتند و تنها به نیاز دیگران فکر می کردند!

ـ من دارم. لازم ندارم. بگیر!

و زور دست اش را باز هم زیاد کرد. خیلی چیزها با همین جور زورآزمایی های دوستانه حل می شد. تجربه پشت این کارها خوابیده بود.

ـ منم دارم. اگه نداشتم می گفتم. بزنش به یه کار خودت!

و دست را با پول هایش پس زد.

ـ من دیگه هیچ چی نمی خوام… دارم می رم.

گوینده خواسته بود کارِ دادن پول را ساده تر کند، پس گفته بود آنچه را که به خودی خود فرو دادن اش بس سخت بود برای شنونده: “دارم می رم!” گفته بود بی آن که بداند این دو کلمه اش به این می مانست که با یک تکان سرانگشت ها فتیله ی یکی از اندک شمع های سوسوزن سرای زندگی او را خاموش کرده باشد و او را چون کودکی ترسان از تاریکی، تنها گذاشته باشد. احساس بی کسی و تک ماندگی چون نیش هزار مار زهری می گزیدش. “دیگر کی می موند که بشه دو  کلام باش حرف زد! پس این طور! ریزش بیش تر و شانه های کم تر! تنها، زیر هوار این زلزله!”

به یک باره سن و سال و پختگی و شاخ و برگ و بارِ این همه سال از درخت تن اش فرو ریخت. انگار شولایی از روی دوش اش. و در زیر این شولا پسر بچه ای مانده بود که می خواست داد بزند: “منو تنها نذارین. من به هوای شما اومدم. اگه می دونستم که شما هر کدوم یه جور پرت و پلا می شین که نمی اومدم. من به دل گرمی شما یک سری بند به دست و پایم بستم که دیگه ام هیچ جور وا نمی شه. من و تنهایی و این دست و پای بسته!”  یاد روزی افتاد که با پدر از کوچه های پر پیچ و خم و باریک و ناآشنایی می رفتند و او دمی خم شد تا بند کفش اش را ببندد و سر که بلند کرد دیگر نشانی از پدر نبود. به یک بار خودش را در دل جنگلی دیده بود تنها. رها شده. بغض گلویش را می فشرد. احساس می کرد که از نزدیک ترین و گرامی ترین کس خود بازی خورده. در یک دم به تنهایی و رهاشدگی آن روز برگشته بود. به خامی و سادگی و بی پشت و پناهی کودکی. انگار نه انگار که خودش حال باید سایه ای می بود دلگرمی بخش برای دیگرانی، که خواسته بود باشد، وانمود کرده بود که می تواند باشد و دل هایی را به سایه ی خود امیدوار کرده بود. گمان می کرد که همه ی یاخته های بدنش شده اند دانه های شن و ماسه، بی هیچ پیوندی با هم، که هیچ کدام کنار دستی اش را نگه نمی دارد و هر کدام بیگانه با دیگری سُر می خورد و مسابقه وار از کنارش می گذرد و پرشتاب فرو می ریزد. از همه ی بدن مچ پاها را حس می کرد که ضعف می رفت، انگار آذرخش زده بودش، و پوست صورت را که می خواست خونسردی و استواری را نمایش دهد. پوست صورت. ماسکی دروغگو، پرده ی نمایش دروغ.

می خواست بپرسد کجا؟ اما پرسیدن نداشت. آدم های دور و بر او این روزها یا می رفتند یا می بردندشان. آنها که می رفتند برای این می رفتند که نمانند تا ببرندشان. همه ی آنهایی که برده بودندشان، آرزو می کردند نمانده بودند تا ببرندشان. توانسته بودند و خود را از دسترس دور نگه داشته بودند. رفته بودند. آنها اینک آرزوی مرگ می کردند تا از رنج زندگی رها شوند. آنها هم چون شنونده از زندگی بیش تر می ترسیدند تا مرگ.

با شنیدن خبر، دستش شل و ول شد. پس پول به درون دستش هل داده شد. او دیگر سرسختی ای نکرد. تنها در روشنایی بی رمق تیر چراغ برق به چهره ی همراه خود نگاه کرد که به گمانش به سایه ای می ماند که پیش چشم او، نرم نرم در تاخت و تاز سیاهی بال گستر فرو می رفت. آن گونه که آدمی در سیاهی انبوه و ژرف یک جنگل. با ژرفای تازه ای از ناتوانی و درماندگی آشنا می شد. با چهره ی تازه ای از آن که از آدمی تنها نگاهی نگران باز می گذارد. نگاهی اندیشناک، شگفت زده، پر افسوس … یک بند از خود می پرسید دیگر که می ماند که بتوان با او حرف زد؟ و مشورت کرد؟ در باره ی همه ی این چیزها که زندگی را به کام مرگ می راند؟ دیگر به که می توانست اعتماد کند؟ به خود می گفت که تنها خودش می ماند و فرو دادن همه چیز در تنهایی. فرو دادن آتش و درد و تیزاب و آن همه مرگ که چون گله ی کفتاران گرسنه از هر سو یورش می آورد. همان گونه که واداده و سر به راه، پول را در جیب می گذاشت، در درون خود رو به او می گفت: من پول تو رو نمی خوام. سایه ی تو رو می خوام. کنارم. نه هم بالای سرم. کنارم.

کمی دیگر که از میان در خانه ای می گذشت، از فکر این که همراهش از آن کویر وحشت خود را به ساحل امنی برساند، دلگرم می شد. نیمی از خودش می رَست. چه خوب!

در اتاق پول را در دست های زنانه ی جوان نازک و رنگ پریده ای چپاند و گفت:

ـ بیا، فعلن اینارو داشته باش تا ببینیم چی می شه!

و زن بی هیچ شادی ای پول را گرفت، نگاهی به آن کرد و گفت:

ـ من فعلن دارم. پیش خودت باشه.

ـ بهتره پیش تو باشه. من که پیدا نیس دیگه کی ببینمت.

و زن بی هیچ شادی ای در چهره و هیچ فروغی در دیده، نگران و افسرده، با چشم هایی که گوشه هایشان فرو افتاده بود چهره ی دهنده ی پول را کاوید. لبخند در چهره اش به یاد باران برای یک کویر چله ی تابستان می مانست. خاموش. می خواست بپرسد و بپرسد، اما آدمی از یار فراری خود که چیزی نمی تواند بپرسد. آدم تنها باید به یار فراری خود اعتماد کند و سر راهش نایستد تا شاید او بتواند در کوچه پس کوچه های تنگ و تیره و تار زندگی بهتر فرار کند. با خود می گفت:

ـ من تو رو می خوام. زندگی ساده و کوچیکمونو. من آخه پولتو بدون خودت می خوام چی کار؟

Posted in نوشته ها | Leave a comment

نیم ورق کاغذ

نیم ورق کاغذ

 

 

آوگوست ستریندبَرگ

August Strindberg

 

میر مجید عمرانی

آخرین بار اثاثیه روانه شده بود. مستاجرـ مرد جوانی با نوار سوگ به گرد کلاه ـ یک بار دیگر در آپارتمان گشت تا ببیند چیزی را فراموش نکرده است. نه، چیزی را فراموش نکرده بود. هیچ هیچ چیز. پس با این تصمیم استوار به راهرو رفت که دیگر به آن چه در این آپارتمان از سر گذرانده فکر نکند. اما نگاه ! نیم ورق کاغذ بغل تلفن توی راهرو با پونز به دیوار زده شده بود. کاغذ پر بود از نوشته هایی با دستخط هایی مختلف، برخی خوانا با مرکب، برخی خرچنگ قورباغه با مداد سیاه یا قرمز. همه ی این داستان زیبایی که در زمان کوتاه دو ساله روی داده بود آن جا آمده بود. همه ی آن چه می خواست فراموش کند آن جا بود. بخشی از زندگی یک انسان روی نیم ورق کاغذ.

کاغذ را برداشت. از این کاغذهای یادداشت زرد آفتابی بود که از خودش نور می دهد. آن را روی رف اجاق اتاق نشیمن گذاشت و خمیده به روی آن، خواندش. اول، اسم او آمده بود: آلیس، زیباترین اسمی که آن وقت می شناخت، آخر این، اسم نامزدش بود. و شماره ـ 11 15. به شماره ی یک سرود مذهبی کلیسا می مانست. بعد نوشته بود: بانک. این کار او بود، کار مقدسی که نان و خانه و زن، پایه ی هستی را فراهم آورده بود. اما خط اش زده بودند. چون ورشکست شده بود، اما او با رفتن به بانکی دیگر، گلیم خود را از آب بیرون کشیده بود، با این همه، دوره ی کوتاه سخت ناآرامی بود.

بعد آمده بود: گل فروشی و کرایه ی کالسکه. نامزدی اش بود، زمانی که جیبش پر پول بود.

بعد: فروشگاه مبل و کاغذدیواری. او خانه و کاشانه ای پی می ریزد. شرکت اسباب کشی: اسباب می کشند.

بلیط فروشی اپرا: 50 50. نوعروس و دامادند و یکشنبه ها به اپرا می روند. بهترین اوقاتشان، چرا که خودشان خاموش می نشینند و در زیبایی و هماهنگی سرزمین افسانه ای آن سوی پرده به هم رسند.

این جا اسم مردی می آید که خط خورده است. دوستی بود که به جایگاهی در جامعه رسید، اما بار خوشبختی را نتوانست بکشد و به بیچارگی افتاد و به ناچار خودش را گم و گور کرد. زندگی این قدر بی اعتبار است!

این جا پیداست چیز تازه ای در زندگی زن و مرد پیش آمده است. با دست خط یک زن و با مداد نوشته: “خانم”. کدام خانم؟ ـ ـ آره، آن خانمه با شنل پت و پهن و صورت دوستانه ی دلسوز که خیلی بی سر و صدا می آید و هرگز از اتاق غذاخوری رد نمی شود و از راه دالان به اتاق خواب می رود. زیر اسمش نوشته دکتر ل.

برای اولین بار این جا اسم یک خویش پیدا می شود. نوشته “مامان”. این مادر زن است که با احتیاط کناره گرفته است تا مزاحم زوج تازه به هم رسیده نشود، اما حالا به گاه ناچاری خواسته اندش، و او از آن جا که نیازش دارند با روی خوش می آید.

این جا نوشته های خرچنگ قورباغه ای زیادی به رنگ آبی و قرمز هست. اداره ی کار: کلفت رفته یا یکی دیگر باید گرفت. داروخانه. هام! پای چراغ تاریک می شود! لبنیاتی. این جا می شود شیر پاستوریزه سفارش داد.

بقالی، قصابی و دیگران. خانه دیگر با تلفن می گردد. چرا که مادر خانه سر جایش نیست. نه. آخر بستری است.

چیزهایی را که از این پس آمده بود نتوانست بخواند. چون چشم هایش می خواست سیاهی برود، همان جور که چشم های غریقی در دریا که از توی آب شور نگاه می کند سیاهی می رود. اما نوشته بود:دفتر کفن و دفن. گویاست خب دیگر! ـ یک بزرگ و یک کوچک، می شد فهمید تابوت. و در پرانتز نوشته بود: از خاک[1].

بعد دیگر چیزی نوشته نشده بود. به خاک ختم شده بود و به آن هم ختم می شود.

اما او کاغذ آفتابی رنگ را برداشت، بوسید و در جیب بغل گذاشت.

در دو دقیقه دو سال از زندگی اش را باز از پیش چشم گذرانده بود.

بیرون که رفت، نخمیده بود. برعکس، سرش را چون آدمی خوشبخت و سرفراز بالا گرفته بود، چون احساس می کرد که با این همه، صاحب زیباترین چیز بوده است. چه بسیار بدبخت هایی که هرگز از آن برخوردار نشده بودند!

 


 ـ بخشی است از سوره ای از انجیل :”از خاک برآمدی و بر خاک شوی”. چیزی چون “انا لله و انا الیه راجعون” برای مسلمانان.[1]

Posted in ترجمه ها | Leave a comment

آدم شناس

آدم شناس

میر مجید عمرانی

آقای شاد پیشین و شادنمای کنونی ـ یک خاوری باخترنشین ـ نگاهی با بدبینی و بدگمانی به نامه ی توی دستش انداخت. از کارفرمایش بود. تند بازش کرد. کارفرما به جلسه خواسته بودش. نامه را با غرغر و بد و بیراه گویی پرت کرد یک ور، دمغ روی نیمکت دراز شد و بتو را کشید رویش و به تاق خیره شد. آشفتگی و ژولیدگی اش در آن حالت هر بیننده ای را به یاد بیمارهای روی تخت بیمارستان می انداخت.

ـ مرده شورتونو ببرن!

ناگهان خودش را سر کارش دید. رفتارها و گفتارها و قیافه ها، درها، دیوارها، بوها، رخت ها و دم و دستگاه ها مثل گیره ای به سرش فشار آوردند و صورتش را مچاله کردند. رو ترش کرد و بلند در تنهایی خودش گفت:

ـ گور باباشون! نمی رم!

خشم درش می جوشید و آرام اش نمی گذاشت. از جایش بلند شد، تند سیگاری از پاکت روی میز درآورد و به ایوان رفت و ناآرام در گله جایی وول خورد و پک های محکم زد و نگاهش را از یک گله ی آسمان به گله ی دیگر فرستاد و باز گفت:

ـ دریغ از یه آدم حسابی! نه! نمی رم! هر چی می خواد بشه، بشه!

اما این اولین فکر بود. هنوز فکر نبود. یک خواست، یک آرزو بود و پشت بندش فکرهای دیگر آمدند:

ـ مرد حسابی! می خوای همین یه لقمه نونم از دهنت بِبُرن؟ ریش و قیچی دست اوناس!

این بود که بالاخره نامه را که پرت کرده بود یک ور، دوباره پیدا کرد و نگاهی با بیزاری به تاریخ و از آن مهم تر، به ساعت جلسه کرد. به کسی جز رئیس و شرکت کنندگان جلسه بر نمی خورد. دست کم این دلگرم کننده بود.

*

رفت. زود رسید. باران می آمد. زیر یک تاقی وایستاد و جوری که انگار از زیر تاق بهشت به دیوارهای جهنم نگاه می کند به نمای بیرونی کارگاهش نگاه کرد و به سال های کابوس واری که آن جا گذرانده بود فکر کرد. در نگاهش، در کارگاه پشت آن دیوارها، مکنده هایی ناپیدا، همان جور که لب های تشنه، آبِ انارِ آب لمبویی را می مکند، منش آدمی را از آدم ها می مکیدند و رفته رفته ازشان آدم آهنی یا برده می ساختند. آن جا، زور معیار همه چیز بود و آدم ها، برده های دستگاه های غول پیکر آهن و فولاد شده بودند. تازه، این کارگاه بخشی از کارگاه دیگری بود که آن هم بخشی از کارگاه دیگری بود و آن هم بخشی از کارگاهی که دیگر همه ی گوی خاکی را در بر می گرفت. دنیا می رفت کارگاه برده داری بزرگ تازه ای شود. دیگر کدام آدمی دل آن را داشت بگوید تنم، یا از آن بدتر، جانم، روحم درد می کند، که دلم از همه چیز به هم می خورد؟ حالا همان جور که وایستاده بود، هر چند گاهی نگاهی به ساعتش می انداخت. هنوز چند دقیقه ای وقت داشت که یکی از همکارانش از نزدیکی اش رد شد. دیگر نتوانست خودش را نگه دارد و جلو رفت.

*

پا به کارگاه که گذاشت، دید که خودش را باید برای رو به رو شدن با خیلی ها آماده کند. اول رفت سراغ رئیس و خودی نشان داد. روشن شد که باید کمی چشم به راه بماند. پس چپ و راست به این و آن سلام کرد و از روز و روزگارشان پرسید و تغییراتی که پیش آمده بود و این جور چیزها. ناآرام شده بود و همه اش این پا و آن پا می کرد و نگاهش را جا به جا می کرد. دیگر داشت رو به اتاق جلسه می رفت که چشمش به همکارش ـ آقای تلخ نما ـ افتاد. مردی کمابیش چون خودش میانسال، خاموش و کاری و منظم، از گوشه ی دیگری از خاور. سلامی رد و بدل کردند. آقای تلخ نما ایستاد و پرسید:

ـ کجایی؟ پیدات نیس؟

*

آقای شادنما و آقای تلخ نما زمانی مدت ها کنار دست هم کار می کردند، اما هیچ وقت بیش از سلام چیزی به هم نگفته بودند. آقای شادنما بدجور آشفته و دستپاچه و ناآرام بود و آقای تلخ نما بدجور خشک و سرد و دلمرده در سر و رو و رفتار. این بود که جایی برای خوش و بش باقی نمی ماند. بعد، بیست سی متری میانشان فاصله افتاده بود. آن وقت یک بار همکاری بومی از آقای شادنما از کار و زندگی اش در گذشته پرسیده بود. آقای  شادنما هر چه گفته بود، مرد بومی پشت بندش گفته بود:

ـ مث تلخ نما.

آقای شادنما هم پشت سر هم گفته بود:

ـ  ِاه! نه بابا! چی می گی؟!!

چه چیزهایشان به هم می مانست و او نمی دانست! بعد آرام آرام سلام و علیک آقای شادنما و تلخ نما مرتب شده بود و آنها گذری چند کلامی به هم پرت کرده بودند و سعی کرده بودند شوخ باشند. روزی تلخ نما به شوخی به او گفته بود:

ـ باید با دمت گردو بشکونی که از یه کشور اروپایی مث این جا سر در آورده ای!

و او که آن روز حوصله ی شوخی نداشت گفته بود:

ـ خیلی وقتا فکر می کنم بد آوردم که تو کشورم نگرفتن تیربارونم کنن.

*

حالا آقای شادنما به تلخ نما نگاه کرد و لبخند بیجان و ناشادی زد و گفت:

ـ افسردگی گرفته ام…

نگاهش را دزدید و پشت بندش آمد:

ـ و چیزای دیگه!

تلخ نما نگاهی به او کرد، لبخند کمرنگ دلمرده ای زد، چشم های ریزش از پشت شیشه های عینک یک دم مانند اخگری جهیده از دل آتشی پوشیده از خاکستر درخشید و گفت:

ـ تنها نیس سی. منم مدت هاس افسرده ام و دارو می خورم.

*

آقای شادنما که بیرون آمد، بیش از هر چیز به آقای تلخ نما فکر می کرد. همیشه به آدم شناسی خودش بالیده بود، اما این همه سال با او زیر یک تاق کار کرده بود و هیچ فکر نکرده بود که چرا این مرد این همه خشک و سرد و دلمرده است.  پس از کلی فکر کردن با خودش گفت:

ـ اگه با همین سرعت آدما رو بشناسم، کارم تو این دنیا خوب پیش می ره!

Posted in نوشته ها | Leave a comment

…آدامس می فروشیم

آدامس می فروشیم

لیلا عثمان
(كویت)

میر مجید عمرانی

از بالای طبقه پنجم، تقاطع خیابان به نظرش اُختاپوسی می آمد با یك عالم پاهای سرخِ زرد فام كه لرزان لرزان پیچ و تاب می خوردند.
شب می شد و خیابان ها له له زنان از جریان بی پایان ماشین ها و دود و دم تند و فراگیر، از نا می رفتند. یک بند راه بندان می شد. رهگذرها از لا به لای ماشین ها كه صدای بوقشان خیابان را ور داشته بود رد می شدند. هیچ كس علامت ها را به چیزی نمی گرفت. حالا بخت با ماشینی یار شد و یك متری جلو رفت و در دم، دیگری ها كه با بوقشان گوش فلك را كر می كردند، انگار یاری و همدردی می طلبیدند، به دنبالش شتافتند.
او، ایستاده دم پنجره، بدون این كه چشم از بیرون بر دارد، با نگاه پسركش را دنبال می كرد كه دم به دم از ماشینی به ماشین دیگر می دوید و آدامس پیش این و آن می گرفت. سر و صدای خیابان ـ بوق ماشین ها و صدای آدم ها ـ مثل هیاهوی سرسام آور یكپارچه ای به او می رسید كه تک صداها را نمی شد درش شناخت.
سرنشین های ماشین ها كه شیشه های كیپ پنجره ها از بوی بد بنزین پاس اشان می داشت، رغبتی به دیدن پسر نداشتند. نداری اش چه کار به آنها داشت؟ و ظاهرا همین او را به تنگ آورده بود… مردی شیشه را پایین كشید و چیزی به او داد زد و تف کرد. اشك رنجش روی صورت كودك به راه افتاد.
از پنجره ی خانه ی روبرو زن جوان دلربایی سر بیرون آورد. كمی خمیده به پایین، شوخی كنان با انگشت برای كسی شاخ و شانه کشید. در پنجره ی همسایه ی طبقه پایین، سر و كله كسی كه این حركت رو به او داشت ـ مرد جوانی بلند بالا ـ پیدا شد. در جواب لبخندی زد، دست هایش را روی لب هایش گذاشت و در هوای سخت شرجیِ گرگ و میشِ رو به سیاهی، بوسه ای هوایی فرستاد.
از رستوران كه صندلی های پنهان در زیر سایه بانِ سبكش تا تقاطع كشیده می شد، بوی خوش كباب بیرون می زد. زن که چشم به پسر بچه داشت، ناخواسته به آن ور نگاه كرد. نگاهش به مرد چاق خیکی بلند بالایی كشیده شد كه به سنگینی و چلمن وار از پشت میز یكراست به خیابان رفت و با سر و فرصت به تماشای طبقه به طبقه خانه ی روبرو پرداخت. نگاهش را روی زن جوان درون پنجره نگه داشت، مردی را كه بوسه هوایی فرستاده بود دید و به چیزی لبخند زد.
پسرك هم در این میان هم چنان با جعبه ی آدامس در میان سیل ماشین ها این ور و آن ور می رفت و كالای ساده اش را با بدپیلگی جلوی این و آن می گرفت. بالاخره یكی دلش برای او سوخت، دستی از ماشین در آورد و پولی رو به او دراز كرد. مادر كه چشم از خیابان ور نمی داشت، به شادی نفسی كشید:
ـ خب، خدا رو شكر، امروز پسرم خوب آورد. خدا بش رحم كرد و دل مردم رو براش سوزوند.
روشنایی درون پنجره های اتاق زیباروی جوان خاموش شد و در دم، درون آپارتمان دوستش هم تاریك شد. مرد چاق كمی دیگر در جا این پا و آن پا كرد و به پشت میزش برگشت.
به زودی زیبارو از در بیرون آمد. خوش بر و بالا، باریك، با گیسوهای بلند فرو ریخته و شال پهن رنگینی به روی شانه. دقیقه ای نگذشت كه سر و كله ی مرد جوان ـ همان كه بوسه هوایی برایش می فرستاد ـ در خیابان پیدا شد، با پوشاكی شیك و سبیلی به دقت اصلاح شده. او با قدم های بلند خودش را به همسایه اش رساند، دست زیر بازویش انداخت و با او در نبش خیابان از چشم افتاد. مرد چاق دیگر نگاهی به آنها نكرد. سرگرم خوردن بود. پسرك هم چنان در میان ماشین ها می گشت و كالای ارزانش را جلوی كسانی كه در لیموزین های مجلل له له می زدند می گرفت. مادرش اشك آلود به خدا التماس می كرد كه دل مردم را به رحم بیاورد.
رفته رفته خیابان آرام گرفت و بوی كباب در هوای شب گم شد. مشتری ها با تنبلی و بی میلی از رستوران می رفتند. پسرك شاد و راضی به خانه برگشت: چند سكه نقره ای در جیبش جرنگ جرنگ می كرد. اما مادر هم چنان از پنجره دور نمی شد. می خواست چشم به راه بازگشت زوج جوان بماند.
ناگهان نیمرخ مرد چاق در پنجره ای پیدا شد كه پیش تر زن زیبارو از آن به بیرون نگاه كرده بود. پس از مدتی ماشین دیگری ـ كابریولتی با سرپوشِ بالا زده ـ به خانه ی روبرو نزدیك شد. زن از آن بیرون آمد، همان زنی كه در خانه روبرو با آن همه بی تابی چشم به راه بازگشتش بودند. یارش پشت سرش پا به پیاده رو گذاشت، چیزی به راننده هندی فرمان داد، دست زیر بازوی همراهش انداخت و بسته ای كوچك را رو به او دراز كرد. زن زیبارو در درگاهی از چشم افتاد.
پشت سر مرد چاق نور تندی روشن شد و مادرِ پسرك آنها را ـ زن زیباروی جوان و مرد چاق را كه ظاهراً شوهرش بود ـ كنار هم دید. مرد بیگمان همه چیز را دیده بود: هم دیدار، هم ماشین مجلل، هم مرد همراه و هم پاكتی را كه به زن داده بود… حالا زن پاكت را با سر و رویی خشنود رو به مرد چاق دراز كرد. مرد خودش را به طرف او انداخت، دست و پا چلفتی وار بغلش كرد و به گرمی به بوسه باران كردنش درآمد. بعد پاكت را بازكرد. می شد دید كه صورتش از خوشحالی می درخشد. با چابكی ای كه از آن فربهی تعجب آور بود، باز به طرف زنش پرید و دوباره دست به كار بغل گرفتن و ماچ کردنش شد. بزودی روشنایی درون پنجره اشان خاموش شد و در تاریكی شب جنوب، دیگر هیچ چیز را نمی شد دید.
مادر به طرف بستر پسرش رفت، دستی به سرش كشید، برای چندمین بار درآمد آن روز را شمرد و دست دعا به درگاه خدا بر داشت تا فردا هم پسرك را از لطف خودش محروم نكند.

Posted in ترجمه ها | 1 Comment

اقدام علیه خشونت

اقدام علیه خشونت

  

برتولت برشت

میرمجید عمرانی

آقای کوینرِ متفکر در تالاری در برابر بسیاری ها از بدی های خشونت که گفت، متوجه شد که مردم ازش دوری می گیرند. به دور و برش نگاه کرد و دید خشونت پشت سرش ایستاده است.

خشونت ازش پرسید: “چی گفتی؟”

آقای کوینر پاسخ داد:”از خوبی های خشونت می گفتم.”

آقای کوینر که دور شد، شاگردانش از دل و جگرش ازش پرسیدند. آقای کوینر پاسخ داد: “من دل و جیگری برای پاره پوره شدن ندارم. جخ من باید بیشتر از خشونت عمر کنم.”

و داستان زیر را تعریف کرد:

روزی تو زمون هرج و مرج، ماموری تو آپارتمان آقای اِگ گه که “نه” گفتن رو یاد گرفته بود رفت و برگه ای نشون داد که اسم فرمانرواهای شهر توش اومده بود و روش نوشته بود که هر آپارتمانی که پا بهش بذاره، باید مال اون شه. همین جورم هر غذایی که بخواد باید بگیره. همین جورم هر مردی که ببینه باید دست به سینه اش شه.

مامور در صندلی ای نشست و غذا خواست، خودش را شست و دراز شد و پیش از خواب، رو به دیوار پرسید: “کارای منو می کنی؟”

آقای اِگ گه پتویی رویش کشید، مگس ها را پراند، پایید تا بخوابد و و هفت سال آزگار همان جور فرمانش را برد. اما هر کاری هم که برایش کرد، از انجام یک کار البته خودداری کرد. هفت سال که دیگر گذشت و مامور از پرخوری و خواب و فرمان دادن چاق شد، مرد. آن وقت آقای اِگ گه او را در پتوی پوسیده پیچید، از خانه بیرون کشید، بسترش را شست، دیوارها را سفید کرد و نفسی کشید و جواب داد:”نه”

Posted in ترجمه ها | Leave a comment

من در این خانه بیگانه ام

 

من در این خانه بیگانه ام

 

یان اریک وُلد  (Jan Erik Vold)

(نروژ)

  

 میر مجید عمرانی

  

من در این خانه بیگانه ام

اما این خانه در من بیگانه نیست!

در این خانه، من در خانه نیستم

اما در درون من، این خانه خود را در خانه می بیند!

 

من در رگ هایم جامی دارم لبالب

از خونی که کم رنگش نمی توان کرد

و یهودی، سامی و هنرمند درون من

باید پیروِ کشش خونم باشد:

در کتاب آسمانی بپژوهد،

قربانیگاه های دشت ها را

در لرزشی خاموش در پی چیزی گمشده دور زند و

رو به باد آواز دهد:” مرد سرکش! کاکا سیاه!”

و سر به سنگ کوبد و ناله کند: یهودی! کاکا سیاه!

بیرون از قانون و زیر قانون:

گرفتار در قانون آنان، سفیدان، و با این همه

ـ سربلند باد قانون خودم ـ در پناهِ قانون من!

 

این سان من این جا در این خانه بیگانه شده ام

اما این خانه در درون من بس خوش است!

من نمی توانم این جا در این خانه زندگی کنم

اما این خانه، چون همسری در درون من زندگی می کند!

 

زمانی، در راهِ رو به شمالِ سرکشِ

شبانه روزهای تنگدست، نرم خو و کوتاه

سرزمین پدری من بود که همه جا تن گسترده بود!

این جا، در نروژِ پر پولِ آسوده ی

شبانه روزهای سیر و بلند

که به گردِ خانه ی خود دیوار می کشد … من سردم است.

Posted in ترجمه ها | Leave a comment