در باره ی نمایشنامه ی
“مرغابی وحشی”
نوشته ی
میرمجید عمرانی
ایبسن پس از به پایان بردن نمایشنامه ی “دشمن مردم”، نتوانست با اندیشه های بنیادی ای که او را به نوشتن آن برانگیخته بود بدرود گوید و آرام گیرد. نمایشنامه دست به دست می شد و به روی صحنه می رفت، اما اندیشه های آن دست از سر او بر نمی داشت. او دکتر استوکمان ساده دلِ دوست داشتنی را آفریده بود که بر سر دوراهی آرمان و راستی یا خوداندیشی و دروغ، دست و بالش هیچ نمی لرزید، گر چه به زودی دید که راستگویی، او را در برابر زر و زور و خویش و ناخویش می نهاد و همه چیز و همه کس را از او می گرفت و پاک بر خاک سیاه اش می نشاند. دکتر همه چیزش را به کف گرفت و در یک رویارویی شگفت انگیز، یک تنه تهمتن وار در برابر یک جهان آدم، از آن میان برخی از رگ و ریشه ی خویش، ایستاد. آن هم نه برای سود خویش، که برای تندرستی و خوبی و خوشی اکثریت همان ها که در برابرش ایستادند و بهترین شلوارش را دریدند و شیشه های خانه اش را هم با سنگ شکستند. دکتر که همه ی زندگی اش را روی آب و خاک اش گذاشته بود، تنها به پاس راستگویی و نیک اندیشی، از سوی همان مردمی هم که دل برایشان می سوزاند “دشمن” خوانده شد، اما او زیرِ بارِ این نفرین نرفت و تن به پشت کردن به حقیقت نداد و در پایان هم از تنهایی اش رو ترش نکرد و به این “کشف” نایل شد که نیرومندترین آدم دنیا کسی است که از همه تنهاترست. شور و پاک دلی و راست اندیشی دکتر استوکمان، ما را به یاد این سخن حافظ می اندازد:
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود سرِ ما زان هوا رود
ایبسن که در “دشمن مردم” بارها شوریده وار از گلوی دکتر استوکمانِ آرمان گرا و حقیقت دوست خود فریادِ راستی برداشته بود، اینک دودل شده بود و از خود می پرسید تا کجا آبشخور آن اندیشه ها و آرمانخواهی ها چشمه های راستین زندگی بود و تا کجا جوشش و فوران شوری زودگذر؟ آیا تب تندی بود که زود به عرق می نشست؟ آتش تیزی که دمی دیگر خاموش می شد؟ اینک او دیگر نمی توانست همان پاسخ های چندی پیش را به خود بدهد. نگاهش به همه چیز زیر و رو می شد. دچار کشاکشی درونی بود و گاه می رفت و گاه بُرده می شد تا سرانجام چشم انداز دیگری پیش رویش گشوده شد. او به گفته ی خودش همه ی زمستا ن را رفت و رفت و به دیوانگی های تازه فکر کرد تا آن که در 12 ژوئن 1883 در نامه ای به گه اورگ براندس[1] نوشت:
“اما من بر این ام که یک رزمنده ی پیشگام اندیشه ای هرگز نمی تواند اکثریتی گردِ خود جمع کند. شاید ده سال دیگر اکثریت در همان نقطه ای ایستاده است که دکتر استوکمان در زمان جلسه عمومی ایستاده بود. اما در این ده سال دکتر هم همان جا نایستاده است. او هم چنان دست کم ده سال از اکثریت پیشرونده جلوتر است. اکثریت، توده و انبوهه هیچ وقت به او نمی رسد. او هرگز نمی تواند اکثریت را گرد خود جمع کند. تا آن جا که به خود من بر می گردد، من به هر حال چنین پیشرفت بی وقفه ای را می بینم. آن جا که من در زمانِ نوشتن این و آن کتاب بودم، اینک یک توده ی کمابیش فشرده ایستاده است. اما خود من دیگر آن جا نیستم. جای دیگری ام، جایی ـ امیدوارم ـ خیلی جلوتر.
حالا می روم و با پیرنگ (طرح) یک کار نمایشی تازه در چهار پرده کلنجار می روم.”
این نمایشنامه ی تازه که سرانجام پنج پرده ای شد، نمایشنامه ی “مرغابی وحشی” بود.
اما اینک همان ایبسنِ آفریننده ی دکتر استوکمانِ دلنشین و نیکدل، که آرمان گرایی اش همه ی پاکان و راستان را به سوی خود می کشاند، آرمان گرای دیگری می آفریند به نام گره گرش، توانگرزاده ی از پدر بددیده ی از همه چیز دست شسته که نه زن و بچه دارد، نه چشم به زندگی و نه در واقع چیزی از زندگی، و تنها این برایش مانده است که بگردد و خواسته های آرمانی به گوش آدم های درمانده و نیازمند نان شب بخواند، بی آن که آن اندازه از زندگی بداند که شکم گرسنه ایمان ندارد. ایبسن که در “دشمن مردم” سنگ خود را از زر و زور و ناراستی واکنده بود، اینک پس از زیر و رو کردن همه چیز، بر آن شده است که سنگ خود را از آرمان خواهی های پا در هوا هم وا کند. آرمانخواه تازه ی ایبسن با نیک ترین پندار و پاک ناخواسته، تنها با راست گویی و “حقیقت” جویی اش راه شوربختی را هموار می کند. ایبسن دیروزی که همه چیزش را در چهره ی دکتر استوکمانش بر سر راستی و آرمان می گذاشت، اینک رو در روی گره گرش آرمان خواهِ حقیقت جوی نچسبِ خشکِ بیگانه از تپش و جوشش زندگی، از زبان دکتر رل لینگِ واقع بینِ رک گو براستی یکی از دُرهای زندگی خویش را می اَفشاند:
“ دروغ زندگی رو كه از یه آدم عادی بگیرن، خوشبختی رَم باهاش ازش می گیرن”.
کار ایبسن در این زمان کوتاه به آن جا رسیده است که از زبان دکتر رل لینگ به گره گرش پرخاش می کند که چرا به جای واژه ی بیگانه ی “ایده آل” (آرمان)، واژه ی خودی (نروژی) “دروغ” را به کار نمی برد. آرمان خواهِ از خودی ها رانده ی ما، از دیگران هم می ماند. پا در هوا. سرگشته و اندیشناک که به کجای این شب تیره بیاویزد قبای ژنده ی خود را. و اما این است آن چه ایبسن به او می گوید: ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!
رسیدن از آرمان و آوازه گری حقیقت و راستی و پایمردی و دگرخواهی به یکسان دیدن آرمان و دروغ، در زندگی کم پیش نیامده و نمی آید. کم نیستند کسانی که این دامنه ی پرگستره را در دوره ای از زندگی زیر پا می گذارند. معمولا از جوانی تا آستان پیری. و معمولا به یک سان: “آن نیست، پس این است. گمان می کردم آفتاب خیزان است، اما انگار آفتاب شَوان است. چیز دیگری هم که نمی تواند باشد”. اما این که اندیشمندی در زمانی این همه کوتاه، آن هم در میان سالی، از دکتر استوکمان دلنشین و پرشور و شورانگیز به گره گرشِ بی دست و پایِ سردِ نچسبِ خشکِ گوشه گیر برسد و چهره ی ناشناس اما بگمان مهربان استوکمان را، در آیینه ی پندار، دیگر چون گره گرش زشت ببیند، از شگفتی هاست. همچو چیزی برای دو گونه آدم پیش می آید: دمدمی ها و آنانی که یک بند می اندیشند. ایبسن از دومی ها بود. او، هر چند تپل بود و نه چندان سبک پا، اما در کرانِ اندیشه، سبک بود و تیزپو و راه های دراز را در زمان های کوتاه می رفت.
با این همه ایبسن، در واقع، نه آن بود و نه این. نه دکتر استوکمان و نه گره گرش. نه سینه چاک آرمان های آسمانی و نه دلباخته ی دروغ زندگی. و حرف دلش، نه گفته های دکتر استوکمان بود و نه پرت و پلاگویی های بلندپروازانه ی گره گرش و نه آن چه گرگ باران دیده ی رک گو و به ظاهرـ تنها به ظاهرـ پوست کلفت، اما در همان حال از همه جا رانده و مانده ای چون دکتر رل لینگ. او می دید، می اندیشید، در می یافت و یافته هایش را پیش روی همه می گذاشت. از سر دوستی. از سر یاری. گويی می خواست بگوید: “دوستان، فراخنای زندگی این همه گسترده است. دامنه ی خوبی و نیک خواهی هم. آدم بودن، زندگی در پیچ و خم همه ی این پیچیدگی هاست. من گفتم. دیگر خود دانید!”
همه ی گیرایی و مانایی ایبسن در آدم بودن اوست. از ماست، با ماست، زندگی می کند، حرفِ دل نازک و دیگردوست و بی باکش را، هرچند با رویی نه چندان گشاده و لب هایی نه به لبخند گشوده، اما بدون هیچ بیمی می زند و از توفانی که راستگویی اش به پا می کند، به خود نمی لرزد که جای خود، از روی دلسوزی گامی در دلاوری پیش تر می گذارد و پرده درانی های بیش تری می کند: “شرم کنید آخر! من اینها را از خودم در نیاورده ام. من تنها یک عکاس هوشمند بوده ام، وگرنه، هر کس که نداند، خودتان که می دانید!”
“مرغابی وحشی” نمایشنامه ایست روان شناسانه که در آن ایبسن باز به جایگاه و نقش حقیقت در زندگی می پردازد. گره گرش ورله می کوشد با رو کردن دروغ ها و رازهایی که پیله وار دوستش یالمار و خانواده او را در بر گرفته آنها را به “حقیقت” برساند. اما “حقیقت” به مرگ دختر خانواده می انجامد. نمایشنامه بسیاری از همان تلخی نمایشنامه ی “دشمن مردم” را در خود دارد، اما این بار ایبسن به این می اندیشد که آگاهی از حقیقت برای بیشتری ها، سودی ندارد و آنها را در هم می شکند. اینک او حقیقت جویی را مهم ترین چیز در این جهان نمی داند و گمان می کند که شاید بسانِ حقیقت جویی گره گرش در نمایشنامه، تنها دوستی خاله خرسه از آب در آید. او دیگر بر گفتن حقیقت به آدم های عادی و گرفتن “دروغ زندگی” از آنها پافشاری نمی کند، چرا که از آن بیم دارد که با این کار “خوشبختی” را از آنها بگیرد. “مرغابی وحشی” را می توان ریشخندی از سوی ایبسن به اندیشه هایی دانست که پیش تر به آنها باور داشت.
باید گفت کار ترجمه این اثر چندان ساده نبوده است، چرا که زبانِ ایبسن در “مرغابی وحشی” بسیار پیچیده است. او برای روشن سازیِ سرشت و منش شخصیت هایش به هر یک زبان ویژه ی خود را می دهد. ایبسن نیک آگاه است که شیوه ی سخن گفتن آدم ها نه تنها بسته است به پیشینه ی شخصی، جایگاه اجتماعی، درجه ی بهره مندی از آموزش و دیگر عوامل زندگی، بلکه نیز به موقعیت های متغیری که خود را در آن می یابند. آنها گفتارشان را بر پایه ی چشمداشت پیرامون شان و تاثیری که می خواهند بر دیگران بگذارند تنظیم می کنند. ایبسن در رابطه با اجرای نمایشنامه ی “ارواح”، در نامه ای می نویسد:
“زبان باید به گوش طبیعی بیاید و شیوه ی بیان هر یک از افراد نمایشنامه باید منش نما (کاراکتریستیک) باشد. این آدم آخر حرفش را مثل آن یکی نمی زند.”
برای همین هم، در آن نمایشنامه، انگستراند و رگینه در گفت و گو با کشیش ماندرش جوری حرف می زنند و با هم، جوری دیگر.
تا آن جا که به مرغابی وحشی بر می گردد، باید گفت زبان یالمار اکدال خیلی رسمی است و پر از صفت و از دید مایکل مه یر، مترجم انگلیسی نمایشنامه، ترجمه ی گفتار او شاید از ترجمه ی گفتار همه ی شخصیت های نمایشنامه های ایبسن، به هر حال نمایشنامه های غیرمنظوم او، سخت تر باشد. گره گرش بیانی روشنفکرانه و نیمه فلسفی دارد، اما رل لینگ رک گوست و بیزار از گنگ و دوپهلوگویی و گینا کلمه های خارجی را پیوسته نادرست بیان می کند و به کار می برد. من کوشیده ام اینها را پیش چشم داشته باشم و آن جا که به گینا بر می گردد، بناچار کلمه های فارسی را دستکاری کرده ام. در نتیجه، گینا در ترجمه ی فارسی به “قهوه” می گوید “قهبه”، به “ننه قمر”، “ننه گوهر”، به “تپانچه”، “تپونچه”، به “سرِ خود را گرم کردن”، ” سرِ خود را پرت کردن”، به “شکوِه”، “شکفه” و به “شبگردی”، “شب چرخی” و غیره. ایبسن در نامه ای در باره ی گینا می نویسد:
“وقتی برای مثال گینا حرف می زند، آدم باید بتواند از حرف های او فورا بفهمد که او هیچ وقت دستور زبان یاد نگرفته و کلمه ها از لایه های پایینی جامعه برآمده است. همین جور هم چهره های دیگر هر یک به گونه ای.”
این گونه فردی کردن شیوه ی سخن آدم ها، چیزی است که نه در همه ی نمایشنامه های ایبسن می توان دید و نه در نمایش های پیش از ایبسن.
من در ترجمه ی “مرغابی وحشی” با همه ی توان کوشیده ام همزمان هم به ایبسن و زبان چهره های نمایشنامه وفادار باشم و هم به زبان فارسی. کوشیده ام از هرگونه آرایش بی جا پرهیز کنم، از کاربرد هر واژه ی گنگ و ناروشن خودداری کنم و از هر آن چه فضای آفریده ی ایبسن را با سلیقه ی شخصی من دگرگون کند دوری کنم. برای نمونه هدویگ هر بار که با پدر و مادرش حرف می زند آنها را “پدر” و “مادر” می خواند و نه “بابا” و “مامان” یا دیگر کلماتی که مهرآمیزتر و نشاندهنده ی نزدیکی بیشترند. این جا کاربرد دیگر کلماتی که امروزه بسیار جاافتاده می نمایند، از نگاه من به فضای نمایشنامه که به بیش از یک سده ی پیش بر می گردد آسیب می زند. یا مورد دیگر “تو” یا “شما” گفتن چهره های نمایشنامه به هم است. در ترجمه ی آقایان بهزاد قادری و یدالله عباسی از مرغابی وحشی که با استفاده از پنج ترجمه ی مختلف انگلیسی به فارسی برگردانده شده، هدویگ به پدر و مادرش “بابا” و “مامان” می گوید، گینا هیچ کلمه ای را نادرست بیان نمی کند و گره گرش و پدرش، نیز هدویگ و پدربزرگش به هم شما می گویند، هر چند در متن اصلی آنها به هم تو می گویند. در همان ترجمه، رل لینگ و گره گرش به هم “شما” می گویند، حال آن که در متن اصلی به هم “تو” می گویند. علت پیش آمدن این ناهمخوانی آخری روشن است. در زبان انگلیسی دیگر دیری است که ضمیر “تو” جای خود را به “شما” داده و دوم شخص مفرد و جمع شده است “شما”. فعل ها نیز همسان بکار برده می شود. در نتیجه مترجم ناگزیر است بر پایه ی ارزیابی خود، جایی “تو” و جایی “شما” را انتخاب کند. همین نکته های کوچک می تواند حال و هوای نمایشنامه را دگرگون کند. چرا که میزان نزدیکی و دوری افراد نمایشنامه با هم، با یک انتخاب نادرست “تو” و “شما” کلی جا به جا می شود. من همه جا به انتخاب ایبسن وفادار مانده ام، حتی جایی که خدمتکار بازرگان و خدمتکار روزمزد به هم “شما” می گویند. اینها همه خود بخشی از چیزهایی است که حال و هوای دوران و در نتیجه، حال و هوای نمایشنامه را می سازند که این یک، خود زمینه ساز و نیز روشنگر بسا پیشامدهاست.
ترجمه ی ایبسن از زبانی غیر از زبان اصلی راه به نادرستی ها، نارسایی ها و ناهمخوانی های بسیار داده است و این نیز به دلایل بسیار، دور از انتظار نیست. درست مانند آن چیزی است که بارها در زندگی روزانه پیش می آید: سخنی را به کسی بگویید و از او بخواهید آن را به کس دیگری برساند. هر چه سخن دقیق تر، هرچه دور و درازتر و هر چه تعداد واسطه ها بیش تر، نتیجه از اصل دورتر و شگفت انگیزتر.
امید من در ترجمه ی “مرغابی وحشی” این بوده است که ترجمه ی اثر از زبان اصلی، ما را به درونمایه و جان آن نزدیک تر کند و روشنایی بیش تری بر هنر پراندیشه ی ایبسن بیاندازد. داوری در باره ی میزان کامیابی من می ماند با خوانندگان گرامی. در پایان، من ترجمه ی خود را به همه ی مترجمان، بازیگران، دوستداران و خوانندگان کارهای ایبسن پیشکش می کنم و سخن را با برخی مقایسه های اتفاقی، و نه دست چین شده، میان ترجمه “مرغابی وحشی” از زبان انگلیسی که آقایان بهزاد قادری و یدالله عباسی انجام داده اند و ترجمه کنونی از زبان اصلی، به پایان می برم.
ترجمه از انگلیسی: پیترسن: درسته. حتما شاخ در می آری اگه بگم طرف افسرم بوده!
ترجمه از نروژی: پت ترشن: آره خب. فكرشو کنین، ستوان بوده
ترجمه از انگلیسی: پیترسن: … یه وقتی هم بهش بستن که برای ورل پیر یه حقه حسابی سوار کرده، البته می گن…
ترجمه از نروژی: پت ترشن: … می گن یه بار رودست خیلی ناجوری زده به بازرگان
ترجمه از انگلیسی:مهمان کله تاس: …آه!…عکس!…بله، البته…عکاسی حرفه ی شماست.
ترجمه از نروژی: مرد كم مو: … آها، عكس! بله، بگمونم باب دندون شماس.
ترجمه از انگلیسی: مهمان چاق: آقای ورل، شما فکر نمی کنین که “توکای” در مجموع برای نفخ معده شراب گوارائی باشه؟
ترجمه از نروژی: مرد چاق: آقای بازرگان، فكر نمی کنین توكای رو باید مشروب روی هم رفته سالمی برای معده دونس؟
ترجمه از انگلیسی: مهمان چاق: … موضوع چیه که همه عزا گرفتن؟ …
ترجمه از نروژی: مرد چاق: … آخه چه خبر شده؟…
ترجمه از انگلیسی: مهمان چاق: خوبه، خوبه… این لطیفه دیگه کهنه شده!
ترجمه از نروژی: مرد كم مو: اوه، اوه، گوشه و کنایه ی بُنجُلی اومدین!
ترجمه از انگلیسی: مهمان نزدیک بین: دوست ما داره پاشو از گلیمش درازتر می کنه!
ترجمه از نروژی: مرد نزدیك بین: خانم سُربی دارن هنرنمایی می کنن.
ترجمه از انگلیسی: مهمان چاق: از نجابت ما سوءاستفاده کرده… (با تهدید) آی! مادام برتا!
ترجمه از نروژی: مرد چاق: اونم به حساب ما. (تهدید می كند.) خانم بَرتا، خانم بَرتا!
ترجمه از انگلیسی: رل لینگ: از اون شعارائی که اینورو اون ور جار می زدی، نتیجه ای هم گرفتی؟
ترجمه از نروژی: رل لینگ: تونستین طلبی رم كه براش دوره افتاده بودین وصول کنین؟
ترجمه از انگلیسی: رل لینگ: آره، پس چی! دردت هم یکی دو تا نیس. اولیش وجدان آماس کرده ته که بدجوری به پر و پات پیچیده. بدتر از اون خوره قهرمان پرستیه که هر از گاهی میفته به جونت. دوره میفتی و نخود هر آشی میشی که یکی رو پیدا کنی و بذاری رو سرت حلوا حلواش کنی.
ترجمه از نروژی: رل لینگ: آها. شما از بیماری پیچیده ای رنج می برین. اول، این تب دردسرسازِ درستكاری یه، و بعد بدتر از اون، سرسامِ ستایش، همیشه راه می رین و پرت و پلا می گین. همه اش باید چیزی بیرون از زار و زندگی خودتون برای ستودن داشته باشین.
[1] – Georg Brandes




